#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_66
-بیکارین؟سرین جای به اون خوبی اومدین یزد؟اونم تو این بیابون؟ ببینم شوما دو تا زبون ندارید،این ضعیفه باید حرف بزنه؟اصلا شوما نسبتتون چیه؟
وای گیر کی ام افتادیم حالا چی چی بش بگم؟
-آقا این دو برادر های منن و تازه از خارج اومدن
گفتم برادر چون بهش میخورد از این دعوایی ها سر ناموس مردم باشه و اگه میگفتم نسبت نداریم باید خر میاوردیم و باقالی بار می کردیم
نگاهی به ماهان و آرسان که با تعجب به نیسان روبه روشون نگاه میکردن کرد،دستی به سیبیل هاش کشید و گفت-صندلی جلو خرابه بپرین بالا میبرمتون
جااان؟الان ما دقیقا در نقش گوسفندیم،ولی چاره ای نیس همینم غنیمته چون توی شب معلوم نیس تو این بیابون چه بلایی سرمون بیاد
-ممنون آقا
-خواهش خواهر
دست آرسان و ماهان رو گرفتم و به سمت قسمت بار نیسان بردم
آرسان-ماشین…اینه؟
-آره اما خب این مدلش یکم پایینه
ماهان -الان چیکار کنیم؟
-بریم بالا دیگه
-از کجا؟چطوری؟
-ببین اینجوری
به سختی با اون مثلا چادر رفتم بالا و یک گوشه نشستم اه چقدر بوی گوسفند میاد
ماهان و آرسان هم مثل من اومدن بالا و هرکدوم یک طرفم نشستن
صورت ماهان جمع شد-اه این بوی چیه؟
هم خنده ام گرفته بود هم حالم بد شده بود-بوی گوسفند
آرسان-چی؟این دیگه چیه؟
romangram.com | @romangram_com