#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_57
زد زیر خنده اهه دوباره که خنده اش گرفت
-نه خفه نمیشه
ستاره رو نگاه کردم خیلی کوچولو بود همینطور نگاهش میکردم که یکی از مثلثی هاش بالا اومد
-بهت سلام میکنه
-چه جالب،بوسش کنم طوری نیس؟
-ستاره ها داغ هستن ولی این تازه متولد شده اس و زیاد داغ نیس ولی کمی که بزرگتر شد دیگه بوسش نکن…
ستاره رو به لبام نزدیک کردم و بوسیدمش…کلی ذوق کردم باورم نمیشد الان ی ستاره رو ب*و*س کردم
-خب بزار برات ی اسم انتخاب کنم…اووم…اسمتو میزارم نازی…نازی کوچولو امیدوارم تو جیبم اذیت نشی
نازی رو گذاشتم توی جیبم و بغض گلوم رو گرفت…نازی اسم دوست صمیمی من بود…خیلی دوستش داشتم اما با این اتفاقات فکر نکنم دیگه ببینمش…ولی ما اصفهان هم میریم…شاید بتونم دیداری باهاش داشته باشم
ماهان-سوالات تموم شد پرنسس؟
-نه…
-چیزی شده؟صدات غمگینه…
-دلم تنگ شده…برای مادرم،پدرم،دوست صمیمیم،حتی برای فامیل های مزخرف بابام
-اما اونا پدر و مادر تو نیستن
شوک دیگه ای بهم وارد شد…نیستن؟یعنی چی؟
-پس پدر و مادر من کین؟
-هنوز نمیدونیم…این بحث ها رو ول کن،ناراحت نباش…سوالات رو بپرس یکم بخندیم
-زهرمار مگه من دلقکم؟
-حالا که دقت میکنم یک شباهتهایی بهش داری
میترسیدم برگردم و یکی بزنم تو سرش پس فقط با حرص گفتم-حیف تو آسمونیم…بزار برسیم زمین…حالا چند تا جادو به من یاد بده
romangram.com | @romangram_com