#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_55
-آهان چه جالب…
-آهان یک سوال دیگه دارم…
-وای نه…چیه؟
-زیاد طولانی نیس…شما توی سرزمین هاتون چطور با بقیه تماس میگیرید و سرگرمی تون چیه؟تلویزیون ندارید؟
-سه تا شدا…سوال اولت باید بگم که ما جادویی داریم که میتونیم با اون پیغام هامون رو برسونیم و تماس داشته باشیم،سوال دومت سرگرمی های زیادی داریم اما جوان ها و مقام های بالا بیشتر تحت تعلیم هستن و زیاد وقت اضافه ندارن که بخوان بازی کنن و سوال سومت اصلا تلویزیون چیه؟
-تلویزیون جعبه جادویی هم بهش میگن که توش فیلم نشون میده
-آهان ما تلویزیون نداریم ولی پرده ای داریم که فیلم های جالب و علمی نشون میده…ما به علم خیلی اهمیت میدیم
شاهزاده آرسان -میخوایم فرود بیایم آماده باشید
خواستم پایین رو نگاه کنم که ماهان نگذاشت و گفت -ده دقیقه سر جات بشین تا فرود بیایم
دیگه تکون نخوردم که گلاس با سرعت به سمت پایین رفت از شدت سرعت و ترس چشمام رو بستم و فشار دادم
خدایا سالم فرود بیایم…چرا آخه با این سرعت آروم ترم میشد…
نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم ثابت شدیم…چشمام رو باز کردم و با یک بیابون رو به رو شدم …وای خداجون زمین…ایران…باورم نمیشه اینجا ایرانه
با ذوق گفتم-ماهان منو میزاری پایین؟
ماهان خودش پیدا شد و کمرم رو گرفت و راحت گذاشتم پایین
دور خودم چرخیدم و یک نفس عمیق کشیدم که به سرفه افتادم
-میدیش به من؟
-اگه بخوای چرا که نه!
-بده بده همین الان بده
romangram.com | @romangram_com