#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_45


-خوشحال میشم

با کمک هینا روی اون پرنده نارنجی نشستم و خداروشکر این یکی آروم بود

ماهان -من با وانیا میشینم چون مراقبش باشم و هم نیکلا اعصاب نداره منو داغون میکنه

شاهزاده آرسان -لازم نکرده…

سیترا -بهتره راه بیفتید دیر میشه آرسان بشین

آرسان نگاهی بهش انداخت که حس کردم توش نفرته اما چرا؟از مادرش مگه میشه نفرت داشته باشه؟

ماهان هم پشت سر من نشست و چیزی رو محکم کرد

-از توی سالن میخواین پرواز رو شروع کنین؟…





_آره اتفاقی نمیفته نگران نباش

یاد چیزی افتادم-راستی…

میترا -چه شده؟

-به من جادو یاد نمیدین؟

چیترا-ماهان استاد جادوهاس…ماهان توی سفر بهش یاد بده میخوام وقتی برگشت یک جادوگر کامل باشه

ماهان -بله مادر

ملکه سیترا -کار دیگه ای نیس؟

-نه میتونیم راه بیفتیم …وااای نه وایسین

ملکه سیترا -چرا؟چیزی نیازه؟

-خب میدونین اونجا به پول نیاز داریم…

romangram.com | @romangram_com