#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_32
چیترا -سلام اینجا چیکار داری؟
-به من خبر رسیده بود که مرز دچار مشکل شده است
-آهان
-تو اینجا چه میکنی؟میخواستی به سرزمین ما بیایی؟
-آره…راستش قراره اتفاقی بیفته و من باهات حرف دارم
-بهتر است به قصر برویم
-آره باید به قصر بریم
میترا-شاهزاده ماهان خوب هستند؟
ماهان-ممنون بانو
دختری که کنار بانو میترا بود انقدر تابلو عشوه میومد که دیگه از تابلو گذشته بود به بتر رسیده بود
دختره با لحنی لوس-سلام …خوب هستید شاهزاده؟
بعله چیترا هم که بوووق فقط ماهان اینجاس
ماهان با لحن جدی-سلام…بهتره راه بیفتیم
به راه افتادیم و من همش در این فکر بودم که اون دو پسر و دختر بچه کی بودن؟و مسئله مهمتر اینکه من چی بگم؟درباره گام دوم چیکار کنم؟
سرم پایبن بود و راه میرفتم برای یک لحظه سرم رو بالا آوردم که دوباره چهره دختر و دو پسر رو دیدم به علاوه ی یک دختر دیگه و تصاویر محو شدن …
اینا کین؟دوباره سردرد گرفتم ولی ایندفعه زودتر حالم خوب شد تصمیم گرفتم فعلا به اونا فکر نکنم و همه ی تمرکزم رو برای اتحاد جمع کنم
به قصر میترا رسیدیم و ایندفعه به سالنی پرنور رفتیم که یک عالمه صندلی داشت
اوه چه همه صندلی؟ چه بدردشون میخوره؟به من چه اصلا؟
چیترا-وانیا جان میشه لطفا تو بگی؟
جاااان؟وانیا جان؟ای بابا تا دیروز به ما میرسید میگفت چی دیدی؟ حالا کارش گیر کرده شدیم وانیا جان
romangram.com | @romangram_com