#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_103
-نمیدونم…به نظر من اول بریم شاهچراغ بعد ی فکری میکنیم
بدون حرف راه افتاد به سمت شاهچراغ …من خیلی دوست داشتم بیام زیارت شاهچراغ اما خب نشد اما حالا خیلی ذوق دارم…
رسیدیم به شاهچراغ…نگاهی به گنبدش کردم زیبا بود.…
آرسان -ماهان خوابه من پیشش میمونم تو برو زود بیا…
از عجایب خلقت یکی اینکه ماهان خوابه دوم اینکه نگفت فکر فرار به سرت نزنه این یچیزیش میشه ها…
سعی کردم به مشکوک بودنش فکر نکنم و به سمت حرم برم…چادرهایی در سبد بود یکیشون رو برداشتم و سرم کردم…به سمت حرم رفتم نسبتا خلوت بود اما خب شلوغی خودش رو داشت…
یک ساعتی با خدا درد و دل کردم و از همچی باهاش حرف زدم و ازش کمک خواستم…خدا تنها کسیه که میتونه به من کمک کنه…نماز شکر خوندم و بعد چند دقیقه بلند شدمو به سمت ماشین رفتم…
احساس خواب کردم و قدم هامو سریعتر برداشتم،وقتی به ماشین رسیدم خودمو پرت کردم داخل و چشمام بسته شد…
********
ایندفعه بدون اینکه صدایی بیاد یا من سوالی بپرسم دیوار شب رنگ به رنگ سفید دراومد و تصویر چیترا و سیترا که با شمشیر هایی عجیب روبه روی هم بودن نشون داده شد،هیچ کس دورشون نبود و هر دو حالت عادی داشتن…
شمشیر آتشی سیترا به حرکت در اومد و چیترا هم شمشیر براق سفیدش رو به حرکت در آورد ولی تا دقایقی به هیچ کدوم ضربه ای نخورد…بالا سرشون سیاهی تشکیل شد و بعد…اون دختر شرور نارنجی پوش آذر بالای سرشون ظاهر شد اما هیچ کدوم نفهمیدن و آذر با تیر و کمانی که تو دستش بود با یک تیر دو نشون زد و هم گلوی چیترا و سیترا رو شکافت و خونشون کل دیوارو گرفت…
جیغی زدم و از جا پریدم…خدای من چرا؟چرا هم سیترا و هم چیترا؟پس میترا؟
از ترس دیدن خون میلرزیدم،آرسان تکونم میداد و پشت سر هم حرف میزد اما من فقط حرکت لبهاشو متوجه میشدم…نه چیزی میشنیدم نه میتونستم چیزی بگم…
با سیلی که تو صورتم خورد به خودم اومدم
آرسان -حالت خوبه؟وانیا میتونی حرف بزنی؟
واقعا برا من نگرانه؟
بزور گفتم-خ…خوب…خوبم…
نفس راحتی کشید و روی صندلی خوابوندم
-ماه…ماهان…کج…کجاس؟
اخماش رفت تو هم و گفت-رفته یچیزی بگیره بخوری رنگت پریده…مگه چی دیدی؟
romangram.com | @romangram_com