#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_101
مگه من آینده رو نمیبینم؟پس اینا چیه؟یعنی گذشته منه؟آخه اوندفعه گفتن من گذشته خودمو میتونم ببینم…یعنی اون پسر کیه؟…سرم تیر کشید دوباره شروع شد…
شروع کردم به جیغ زدن…یجورایی آرومم میکرد…هر ماشینی که رد میشد جوری نگام میکرد که انگار دیوونه داره میبینه…شایدم واقعا من دیوونم…ماهان و آرسان هیچ کدوم کاریم نداشتن و من اونقدر جیغ زدم تا درد سرم کمتر شد و گلوم به سوزش افتاد
لیوان آبی جلوم گرفته شد-خوبی؟
لیوان رو گرفتم و یک نفس سرکشیدم…گلوم بدتر سوخت …
با صدای خش دار جواب ماهان رو دادم -اوهوم بهترم…
همونجا روی زمین ولو شدم که کل مانتوی نازنینم خاکی شد…بدرک سرم مهمتره یا مانتو؟-مانتو…
آرسان -چیزی دیدی؟
-هان؟نه نه سرم درد گرفت
نمیخواستم چیزی بگم …
یکم نشستیم تا حال من بهتر شد و دوباره سوار ماشین شدیم…
-ماهان اینو بزار…
فلش آهنگ رو دادم بهش که با تعجب نگاش کرد…اکه هی باید براش توضیح داد…
یک کوچولو توضیح مختصر بهش دادم و اونم فلش رو گذاشت و سکوت ماشین درهم شکست(جملم تو حلقتون)
بهم هیچ دینی نداری برو
خودم خواستم این حس بهم دس بده
همه زندگیمو همرات ببر
فقط خنده هامو بهم پس بده
چه کارا نکردم واسه داشتنت
تو واسم قدم برنمیداشتی
برام با همه فرق داشتی ولی
romangram.com | @romangram_com