#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_281
-به یاد برادرش؟
سدا نزدیکم آمد و روبرویم ایستاد:
-آره. عادلهم مرزبان بود . موقع ماموریت کشته شد.
اخمهای الهام در هم فرو رفته بود. بینوا بشری. دعلاوه بر برادر ، پسرش را هم از دست داده بود و دومین فرزندش هم راه برادرش را میرفت. با فکر به اینکه خانواده ی بشری همه نظامی بودند. بی هوا پراندم:
-آقا عادلم نظامیه؟
الهام خندید:
-نه اون بچه پزشکی خونده. دانشجوی دوره تخصصه.
ابروهایم بالا پرید:
-مگه چند سالشونه؟
سدا با خنده سر تکان داد:27 سالشه.
ابروهایم بیشتر از این بالا نمی رفت. اصلا به او سن و سالش نمی آمد. بیشتر از آن آنقدر ظاهرش ساده و برخوردش عادی بود که باور نمیکردم تحصیلات عالیه داشته باشد. مردی که معلوم بود شوخ طبع نیز هست.
-خدا به خانواده اش ببخشه.
صدایم را کمی آرامتر کردم و از سدا پرسیدم:
-علی آقا زن نداره؟
سدا گوشم را کشید و خندید. الهام تشر زد:
-فضولی نکن بچه!
روی پاشنه پا چرخیدم و همانطور که گوشم را میفشردم گونه الهام را بوسیدم که با تعجب عقب کشید:
romangram.com | @romangram_com