#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_276

سعی کردم خیلی ذوق زده جلوه نکنم.
-تا اونجایی که لئون سدا رو چرخوند.
بلند خندید و گوشم را فشرد. آخی گفتم :
-سزای بچه های شیطون همینه.
امروز همه مرا بچه خطاب میکردند. شاید هم رفتارم بچه گانه شده بود. هرچه بود دوست داشتم وقتی پیش الهام و سدا هستم بچه باشم. سدا لبخندی زد و شروع به تعریف کردن کرد. سرا پا گوش بودم.
-اینکه پدرم با شنیدن حرفهای لئون چی کار کرد خودش حکایت هفتاد من کاغذه. برای بابام هضم اینکه مرد جوونی که توی خونه اش بود به ناموسش نظر داشت آسون نبود. تنها فایده اقرار به عشقه لئون توی اون روز ، به هم خوردن قرار خواستگاری بود. لئون از خونه ما رفت و من باز مریض شدم. اما از پا ننشستم. همونقدر که اون برای داشتنم میجنگید، منم جنگیدم. آدمای ضعیف همیشه طعمه میشن و من نمیخواستم طعمه بشم. با قدرت یک دختر هفده ساله برای عشقم جنگیدم. با باز شدن پای پدر لئون به ماجرا ، بابا بالاخره راضی شد که دست ما رو تو دست هم بذاره. البته با کلی شرط و شروط. بابا می ترسید بازم لئون بره تو فکر کارهای قبلیش و من درگیر ماجراهاش بشم. بر عکس پدر لئون که امیدوار بود پسرش سر عقل بیاد و دست از کارهاش برداره.
سدا آهی کشید و چشمهایش را بست.:
- تمام این ماجرا شش ماهی طول کشید . شش ماهی که پر بود از اضطراب. ملاقاتای یواشکی..گل دادنها...شعر خوندنا...تنبیه شدنا...درد کشدنا...قوی شدنا و بازم جنگیدنا...شش ماهی که با وجود سختیاش نتیجه شیرینی در بر داشت. بعد از اون روزهای خوشمون شروع شد. روزهای دل و دلدار...روزهای شاد با هم بودن. بدون ترس ... روزهای نجواهای عاشقانه...روزهای وصال و به هم رسیدن...عشق قشنگه...اگه به وصال برسه و ثمر بده...تبدیل میشه به یک درخت تناور. درختی که ریشه هاش هوس نباشه، قوی میشه و هیچ طوفانی نمیتونه از بین ببردش. اما خدا نکنه که پایه عشق هوس بشه. اون وقته که به جای درخت ، ثمرش گیاه هرزی میشه که به دست و پاهات میچسبه. ...عشق من و لئون زود به ثمر نشست...بار داد و میوه آورد.
لبخند لبهای سدا جاندار بود. به چه می اندیشید که اشکی از گوشه چشمش سر خورد ندانستم. چشم گشود و به من نگریست. دستهایم را در دست نحیفش فشرد.
-اگر تو هم دوستش داری برای داشتنش بجنگ. مطمئن باش هیچ وقت پشیمون نمیشی. نذار تنهایی بجنگه چون اگه کم بیاره تو بیشتر نابود میشی. بذار لذتش برای جفتتون باشه.
قلبم از حرفهایش فشرده شد. سرم را زیر انداختم. احساسم به هادی گنگ بود. شاید اگر من هم چون سدا عاشق بودم ، میجنگیدم. هر چند همین حالا هم فکر نبودن هادیقلبم را به درد می آورد. دوست داشتم عشقی را که سدا از آن میگفت تجربه کنم. عشقی که هیچ زمانی باورش نداشتم، حالا داشت روی زیبایش را نشانم می داد.
-بعدش چی شد خاله؟
سدا آه صدا داری کشید:
-دوره خوشبختی من کوتاه بود. خیلی کوتاه. یکسال و نه ماه. یکسال اول پر بود از نجواهای عاشقانه و نه ماه بعد توی انتظار شیرین گذشت.
دستهای سدا مشت شد.
-با به دنیا اومدن ماسیس، زندگی یک روی دیگه بهمون نشون داد. من غرق خوشبختی بودم ولی...ولی اون نه...از زندگیش راضی نبود.
-مگه دوستتون نداشت؟

romangram.com | @romangram_com