#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_261

-پس..؟
-دیروز علی آقا اومد بیمارستان..با دکتر آقاجون حرف زد که بره پیشش. با هم رفتیم داخل اتاق....آقاجون تا دیدش گریه افتاد....علی آقا بیرونم کرد. پنج دقیقه باهاش تنها حرف زد. نمیدونم چی گفت و حتی چی جواب شنید ولی...بعدش اومد منو برد داخل...گفت بابات زضایت داده که هرچه زودتر خواهرتو عقد کنیم. خیلی عصبانی شدم. اگه بیمارستان نبود و حال آقاجون بد نبود دعوامون میشد. گفتم پس خواهرم برگ چغندره؟ گفت خواهرت راضیه...
ناباور نگاهش کردم. نگاهش دلخور بود:
-گفتم باید خودش بهم بگه راضیه...راضی نباشه حرفشم نزنید. بعد رو به آقاجون کردم. چشماشو بست و باز کرد ، یعنی موافقه...خیلی زور داره برام که با من حرف نمیزنه هما..
-آرش...
دستش را گرفتم. دستش می لرزید:
-راضی هستی هما؟ آره؟ به خدا من اذیت نیستم..سخته..نه که نباشه ولی من نمردم که تو به خاطر تنها بودنت بخوای زن کسی بشی.
نمی دانستم چه بگویم که ناراحت نشود:
-هر چی تو بگی داداش. من گیجم..مشوشم...تو این وضعیت...با حال مامان...بزرگتر من فعلا تویی آرش. هرچی تو بگی داداش.
آرش تلخندی زد:
-چشمام ترسیده شده هما...دیگه میترسم خواهرمو بدم دست کسی..ولی این پسره فرق داره..سرتقه ولی...خاطرتو میخواد...اگه علی آقا ضمانتشو بکنه..دلم قرص میشه که حداقل تو این هیروویر یکی حواسش به تو هست..ولی به ولای علی..راضی نیستم که به خاطر من یا یکی دیگه زندگیت رو حراج بزنی...فقط اگه دوستش داری حرف دیگه است. اون وقت کنار میکشم. هوم؟ دوستش داری؟
-من...خب...
به سمتم چرخید:
-پس علی آقا یک چیزی میدونست نه؟ دوستش داری هما؟ نکنه تو باغ بله رو بهشون دادی؟
-نه..نه بخدا من چیزی نگفتم.
-اما دوستش داری؟ آره؟
لب گزیدم. ته دلم میدانست که به این مرد لجباز علاقه پیدا کرده ام. اما نمی توانستم حرف دلم را راحت بگویم. آرش غمگین خندید و مشتی به بازویم زد:

romangram.com | @romangram_com