#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_248

-من نمیخوام هادی رهات کنه دخترم. اگه تا همین دیشب میخواستم حالا دیگه نمیخوام. پدرت حق داره. تو برعکس چیزی که نشون میدی آدم ضعیفی نیستی. تنها میخوام از روش اشتباهش دست برداره همین! هما جان با تنها گذاشتن من پیرمرد و ترک کردن خونه کارا درست نمیشه.
با تعجب به علی آقا نگاه کردم. هادی خانه را ترک کرده بود؟
-اما به من گفت بعدا که کاراش درست شد برمیگرده پیش شما. قرار نبود که دیگه مثل بچه ها از خونه قهر کنه! اصلا بابام هیچ، منم اگه بفهمم خانواده اش پشتش نیستند نگاهشم نمیکنم! هادی هر چقدرم عزیز باشه ، اگه نتونه خانواده اش رو راضی کنه یعنی ضعیفه. من مردی که نتونه بین خانواده اش و همسرش تعادل برقرار کنه نمیخوام.
لبخند بزرگ روی لبهای علی آقا ، نشانم داد که باز زیاد حرف زده ام.
-دیدی حق با من بود؟!
خجالت زده لب گزیدم.
-بریم دخترم که با وجود تو ، خیال من از هادی راحت شد. خوشحالم که پسرم دست روی تو گذاشته. کسی که هم عاقله و حامی و هم دوستش داره . حالا دیگه میدونم تو از پس پدرت هم برمیای و پسرم تنها نیست.
علی آقا نگاهی به باغ انداخت و آه کشید
-چی شده علی آقا چرا باهام درست حرف نمیزنید؟ قضیه این باغ چیه؟
-من برای بابات نگرانم . ما یک عمر دوست بودیم. به برادرت گفتم ولی انقدر درگیر خواهرته که حواسش از پدرت پرت شده. میدونم از دست تو کاری ساخته نیست و اشتباه میکنم که در جریانت میذارم ولی به گوشم رسوندن که خواستگار قبلیت ، اقوام زن بابات بوده. یک پای قضیه تویی و من برای تو هم نگرانم. همسر بابات آدمای خوبی اطرافش نیستند دخترم. این خونه باغ به آدم خوبی واگذار نشده. من رو تهدید کردن که ملکم رو بفروشم. منتها ملک انتقالیه و فقط نصف کاراش برای انتقال به هادی طی شده و تا سند درست نشه نمیشه فروختش . وگرنه پدرت رو درگیر نمیکردم. مال دنیا ارزش اذیت کردن خودت و دیگران رو نداره.
سرم گیج میرفت. حرفهای آرش در گوشم تکرار میشد" خواهرزاده اش انگار توی کار قاچاق قطعه اس" قلبم تند تند میکوبید. اگر خود سایه هم بی تقصیر باشد ، خدا به داد پدرم برسد با رد کردن آدمی مثل خواهرزاده سایه. انگار این جواب نه ی خواستگاری قرار بود ماجرا درست کند. به همراه علی آقا از باغ خارج شدم. در حالیکه تمام ذهنم مشغول حرفهای او بود. مشغول سایه و اطرافیانش. مشغول پدرم و بدتر از آن سرمایه ای از آن من بود و علتش را نمی دانستم.

در حال کلید انداختن بودم که صدای فریاد مامان گوشم را آزرد. با ترس و سریع در را باز کردم.
-چی از جونم میخوای؟ چرا نمیری همون قبرستونی که تا حالا بودی!
-داد نزن. بذار ببینم چه غلطی باید بکنم .
پاهایم به زمین جفت شد. بازهم دعوا بود. روی پله ها نشستم. سرما به عمق جانم نفوذ کرده بود. هنوز قلبم آرام نشده بود. هنوز شنیده هایم در باغ ، به جانم چنگ می انداخت . توانایی یک درگیری دیگر را نداشتم
-کارهات رو کردی، حالا اومدی اینجا نتیجه بگیری؟ تو که چه چه مستونت بود فکر زمستونت نبود؟

romangram.com | @romangram_com