#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_242

سدا بلند خندید:
-خدا از دهنت بشنوه عزیزم. بشری که زبونش مو در آورده!
الهام نچ کلافه ای کرد و با تهدید برایم دست تکان داد:
-کافیه !خب؟
کنار گوشش زمزمه کردم:
-میخواستم خاله از اون حال در بیاد.
با چشمهای ریز شده نگاهم کرد:
-البته کی از عروسی بدش میاد؟
دلم میخواست حکایت این علاقه را بیشتر بفهمم. اما نه وقت پرس و جو بود و نه الهام آدمی بود که راحت حرف بزند . الهام به سمتم براق شد که با خنده عقب کشیدم. سدا چاقو را از دستم کشید:
-با چاقو شیطونی نکن دختر. خطرناکه. اگه خیلی دلت عروسی میخواد چرا دست به کار نمیشی. همه چیزم که آماده است!
الهام لبخند بدجنسانه ای زد. یعنی تحویل بگیر . حرف سدا به این معنی بود که چیزی نمی داند. یعنی الهام از به هم خوردن نامزدی ما چیزی به سدا نگفته بود؟ آهی کشیدم و خودم را روی صندلی آشپزخانه رها کردم
-اشتباه میکنید خاله. هیچی آماده نیست. نامزدی ای در کار نیست.
سدا با ناباوری نگاهم کرد.
-سر قضیه...سام...نامزدیمون به هم خورد.
الهام هم حالا با تعجب نگاهم میکرد. او هم علت بر هم خوردن نامزدی را نمی دانست.
-پشت سرم حرف در اومده که دوست پسر داشتم...بابامم مچمو باهاش گرفته...یک کلاغ و چهل کلاغش کردن و به گوش خانواده نامزدم رسوندند...اونا هم عقب کشیدن...بابامم...نامزدیم رو به هم زد.
اخمهای سدا در هم فرو رفته بود.

romangram.com | @romangram_com