#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_216
-خودت گفتی. مثل دخترا.
حرفش را عوض کردم.
-چرا دیگه پیش باباتون نمیرید.
-داشت بهم زور میگفت. منم دیدم کنارش باشم حرمتش میره زیر سوال. فعلا فقط میرم موبایل فروشی.
-ظهر نبودید.
بلند خندید و من فهمیدم دوباره حرف بی فکری زده ام. صورتم از شرم سرخ شد.
-پشت سرت تا خونه اتون اومدم. دلم میخواست سوارت کنم ولی بابات پریروز دم مغازه بابام، انچنان گرد و خاکی راه انداخت که فکر کردم ممکنه تاوانش، دامن تو رو بگیره. تو بارون چرا تاکسی نگرفتی؟
لبخند روی لبم عمیقتر شد.
-مسافت زیاد نبود.
-لجباز.
-نباید با پدرتون قهر کنید. مگه بچه اید.
-گاهی بزرگترا باید بفهمند اشتباه میکنند. میخوام برم دفتر دوستم.
اخمهایم در هم رفت حسی مبهم داشتم هم خوشحال بودم از آن قصابی کذایی بیرون می آید و هم حس بدی داشتم. مادرم همیشه از عمه هایم می نالید. آنها همیشه میگفتند که او پدرمان را از آنها دور کرده است. همیشه بین آنها و مادرم درگیری بود. هیچ کدامشان را دوست نداشتم. بچه گی هایم پر بود از دعواهایی که پدرم به خاطر مادر و خواهرهایش با مادرم راه می انداخت. حالا می ترسیدم ، خانواده هادی هم مرا مقصر بدانند.
-چرا ساکت شدی؟
-نباید...این کار رو بکنید. حداقل حالا نه...اونا...فکر میکنند من...باعث شدم شما کنارشون بذارید.
صدای نفس عمیقش را شنیدم.
romangram.com | @romangram_com