#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_197
-مطمئنی؟ من به آینده امیدوارم.
آرام زمزمه کردم"باش" شنید که آرام خندید. بعد در کمال نابوری متوجه شدم کهوارد ساختمان نشد. انگار او بیش از من حواسش به آبروی لطمه خورده من بود.
یک ساعت بعد ، در حالیکه از به یادآوردن لبخند کاملم در آینه دلم پر از شادی بود، مجبورم کرد به او شیرینی بدهم . آن هم از قنادی ماسیس! و آن موقع بود که فهمیدم با کسی سمج تر از سام روبرو شده ام . فقط امیدوار بودم عاقبتش مثل سام نشود!
روبروی قنادی که ایستاد به من نگریست:
-خب خانم بریم شیرینی بخوریم؟
مردد نگاهش کردم . دلم نمیخواست باز هم با بچه های قنادی روبرو شوم، ولی بهانه ای نداشتم. دوست داشتم خودش نخواهد به آنجا برود، ولی انگار او واقعا حرفهایم را باور کرده بود و با این مساله مشکلی نداشت. شاید هم میخواست خودش بچه های قنادی را ببیند و شاید هم سام را. ناخواسته از زبانم پرید:
-اون دیگه اینجا نیست. از ایران رفته.
اخمهایش در هم رفت:
-کی؟
-خواهر..زاده خاله سدا.
دستش را محکم به میان موهایش کشید:
-بود هم فرقی نمیکرد. ما اومدیم شیرینی بخریم.
-مطمئنی...از اینجا شیرینی بخرم؟
اخمهایش را در هم کشید و به من نگریست. آب دهانم را قورت دادم. سرش را به تاسف تکان داد و اخمهایش را باز کرد
-بله. در ضمن کیفیتشم تضمینیه.
romangram.com | @romangram_com