#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_194

-اینو که خودمم میدونم! به لطف پدر شما دوباره بابام...
حرفم را خوردم و به خیابان چشم دوختم. صدای آرامش را شنیدم:
-واقعا متاسفم.
تاسفش دردی را از من دوا نمیکرد
-پس میدونی سر چی دعوا کردند؟ بابام رفته بود توی قصابی پدرت تا با پدرت صحبت کنه. به بابات گفته بود چرا دهن یاوه گوها رو نمی بنده و حواسش به زندگیش نیست. باباتم جوش میاره...نمیدونم چی پیش میاد ، فقط میدونم کار به جایی میرسه که دوستی چندین و چند ساله اشون بهم میخوره...اونی که نامزدی رو بهم زد پدر تو بود نه پدر من!
ناباور نگاهش کردم. پس ارش هم می دانست که حرف از غرور بابا میزد؟ باز هم سکوت ماشین را شکست:
-شاید نباید بابام تو زندگی خصوصی پدرت دخالت میکرد...ولی ..دلش طاقت نمیاره ببینه تو پاسوزِ اشتباه دیگران شدی. حالا هم وضع معلومه...چند بار خواستم با پدرت حرف بزنم نذاشت. مشکل اونا به ما ربطی نداره. آرشم که گفت اگه اطراف خواهرم ببینمت روزگارتو سیاه میکنم. بازم پا پس نکشیدم. اینم از اثرات کله خراب بودن منه!

به سمتم چرخید و من به کبودی پای چشمش را نگریستم. لبخند زد و دوباره به روبرو نگریست.
-بدتر از اینا حقمه. نباید همون روزم به هم می ریختم . باید از اولش بهت میگفتم خیلی چیزا رو ممیدونم که اینقدر اذیت نشی . خجالت نکشی که پدرت...ولش کن...منم کم اذیت نشدم هما، توی تمام این مدت داشتم به همه ثابت میکردم که همینقدر که من میخوامت...تو هم...منو میخوای...بابام میگفت ..وقتی دختر مردم، دلشو به کس دیگه خوش کرده..غلط کردی پا توی زندگیش گذاشتی...بابا نمیگه تو مقصری هما...میگه اونکه مقصره پدرته...میگه...اگه تو واقعا کسی رو دوست داشته باشی و به اصرار پدرت بیای سمت من...هر دو بدبخت میشیم...کلی حرف زدم تا قانعش کنم اونا همش شایعه است...گفتی هیچی بینتون نبوده و من همون وقت باور کردم..چون خودم اون انگشتر لعنتی رو تو دستت دیدم...تمام مدت دلم خوش بود که اگه منو میخواستی رد کنی، نباید با هول انگشتر رو قایم میکردی.
لبخند بیجانی روی لبم شکل گرفت چقدر افکار آدمها از هم دور بود. حرفهایش بی قرارم میکرد و من این را نمیخواستم. پس پدرش هنوز باور نکرده بود که پای مرد دیگری در میان نیست. با این تفاوت که به من حق میداد عاشق شوم و دل ببندم و پدرم را مقصر می دانست:
-اینا چیزی رو عوض نمیکنه. ما راهمون جدا شده.
-من دوباره یکیش میکنم.
-اگه من واقعا با کسی دوست بودم چی؟
اخمهایش در هم رفت و دستش مشت شد. به سمتم نگریست:
-دو حالت داره...اگه اونو دوست داشتی...(نفس عمیقی کشید)....خودمو میکشیدم کنار...اما...اگه از روی تفریح بود....نمیدونم واکنشم چی بود...من هنوز به اون درجه از روشنفکری امروزی نرسیدم که بگم ارتباط با جنس مخالف مشکل نداره...من خودم، توی 26 سال عمرم ، همه شیطنتای پسرونه رو تجربه کردم...پسر پیغمبر نیستم ولی دور دختر بازی رو خط کشیدم...چون دلم میخواد فکر همسر آینده امم فقط به من باشه...تجربه ناز و نوازش یکی دیگه رو ولو در حد تفریح نداشته باشه..پس به خودم حق ندادم همه چیزو تجربه کنم....پس نمیدونم اگه واقعا تجربه دوستی اینچنینی رو داشتی چکار میکردم.
صداقتش را دوست داشتم. لبخندی روی لبم شکل گرفت که از دیدش مخفی نماند. ابرویش بالا پرید.

romangram.com | @romangram_com