#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_192

-چی بگم والا. قرار بود فردا که مرخص میشه بیاد خونه ما ولی آقا ناصر نمیذاره..گفته باید برگرده سرزندگیش. باید جواب بچه ای که نابود کرده رو بده. میخواد شکایت* کنه
ای خدا مگر من چقدر توان درد کشیدن دارم؟ چقدر دیگر باید تاوان پس بدهم. قرص کم کم اثر میگذاشت و بیحالم کره بود. چشمهایم به زحمت باز بود. حرف بعدی زیبا کمی از آتش درونم کم کرد:
-بین خودمون باشه، آرش از فرنگ وکالت گرفته افتاده دنبال کارای طلاقش . فقط احتمالا ناصر بفهمه، این قضیه سقط جنینش که بیموقع بود کارو خراب میکنه.

باد سردی که وزید باعث شد خودم را بیشتر جمع کنم. دیروز که با مامان به مطب پزشکش رفتیم، مامان مشکل مرا به او گفت. به نظر او من بیشتر نیاز به مشاوره داشتم. خودم هم شدیدا از ترسهایی که به جانم افتاده واهمه دارم. مطب دوستش را معرفی کرد و از مامان قول گرفت که حتما به آنجا بروم. هر چه من دوست دارم از پیله ای دستو پایم را می بندد فرار کنم، برعکس مامان دوست دارد بیشتر در پیله اش فرو برود. اخطارهای پزکش تنم را می لرزاند. حتی بیشتر از باد سرد زمستانی که میوزد.این چند روز مامان مشکوک شده بود. مکالمه های یواشکی داشت و من گاهی می ترسیدم و گاهی خنده ام میگرفت. گاهی می ترسیدم برای فرنگ حادثه ای رخ داده باشد و گاهی فکر میکردم موضوع ایست که به من مربوط است. امروز هم که ناگهانی گفت قالب دندانم آماده شده و باید برای نصب بروم، کمی شوکه شدم. چون نفهمیده بودم چه موقع ازکلینیک با او تماس گرفته اند. آه کشیدم. قرار بود هفته قبل پروتز آماده شود ولی انگار نتوانسته بودند به موقع آماده اش کنند . پوزخندی روی لبم شکل میگیرد. اگر این اتفاقات نیوفتاده بود ، با آن دندان افتاده ، قطعا زشت ترین عروس دنیا میشدم.
قلبم لرزید و در خودم جمع تر شدم. باورش سخت بود ولی ، برهم خوردن این نامزدی اجباری ، بار زیادی را به قلبم تحمیل کرده بود. چیزی که انتظارش را نداشتم. انگار واقعا داشتم موقعیتم را می پذیرفتم.تاکسی تلفنی که مامان خبر کرده بود سر کوچه ایستاده بود. با لبخند به ماشن نگریستم. انگار این روزها همه به این نوع ماشین علاقه دارند. به سمتش رفتم و در ماشین را باز کردم و سوار شدم . از صدای سلام راننده به خود لرزیدم. با شتاب سرم بالا آمد و به راننده نگریستم. لعنت برمن!
-ببخشید اشتباه سوار شدم.
خواستم پیاده شوم که در را قفل کرد:
-اشتباه سوار نشدی. مگه منتظر تاکسی نبودی؟
پوزخندی زدم:
-شغلتون رو عوض کردید؟
خندید: برای تو راننده تاکسیم میشم.
اخمهایم را در هم کشیدم:
-لطفا در ماشین رو باز کنید. به قدر کافی یاوه پشت سرم بافته شده.
ماشین را بدون توجه به اعتراض من روشن کرد و راه افتاد:
-میخوام پشت سر منم یاوه بگن مشکلیه؟!
-آقا هادی خواهش میکنم.

romangram.com | @romangram_com