#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_186

این شد که با داروهای زیادی به خانه بازگشتم و برخلاف همیشه دیدم که بابا بیشتر دورم میچرخد، انگار بالاخره چیزی وجدان خوابیده اش را بیدار کرده بود . تنها این میان حرف بغض دار مامان در گوشم زنگ میزد که با دیدن حالتهای بابا نالید که باز هم به خاطر تو برگشته.
هنوز نمی توانم ببخشمش. زندگیم را فدای حرفهای بی سر و ته کرده بود و فقط از بیمار شدنم هراسیده بود . هرچند از او به اندازه بینهایت نامید و دلزده بودم ولی باز هم نمیتوانستم از او متنفر باشم، چرا که در ته قلبم می دانستم پدرم را دوست دارم. و فقط با فکر آینده نابود شده ام ، حس بد و موزی خشم در جانم میپیچید و کسی از گوشه دلم بانگ برمیداشت که خدایا عوضش را به او بده. از گوشه نشینی خسته شده ام ولی حس زندگی کردن را هم ندارم. گاهی وسوسه میشوم که از آب گل آلود ماهی بگیرم و از بابا بخواهم به کارم بازگردم و گاهی با به یادآوردن آبرویی که از من ریخته شد میل سرکشم را برای فرار از محیط خانه پس میزنم. هرکسی فرق ترحم و محبت را می داند و من این روزها در چشمهای خانواده ام ترحم را بیتش از محبت میبینم. جز پدری که رنگ پریشانی و پشیمانی چشمانش از ترحمش پررنگ تر است.
صدای زنگ خانه و حضور پر سر و صدای ماهان نوید آمدن زیبا و احتمالا آرش را دارد. چقدر این روزها عزیز شده ام! سرم را به شیشه خنک پنجرع اتاقم می چسبانم تا کمی آرامم کنند. در با صدای بدی باز میشود و ماهان خودش را به پایم آویزان میکند:
- عمه...عمه مامان مریضه..اوف شده...ماشین اومدیم اینجا ...من گلیه کدم....مامان به به خرید...
با لبخند به ماهان کوچکم که جملات بی سر و ته اش را طوطی وار بیان میکرد نگریستم.
-سلام خوشگل عمه. تو که بازم سلامتو خوردی.
خندید. اگر دروغ نگفته باشم او را از برادرم بیشتر دوست دارم. قد خم کردم و محکم در آغوشش کشیده و روی زمین نشستم. او هم که با همه کوچکیش آگاه به مهر من است ، خودش را لوس کرد و عجیب ترین جمله عمرش را بر زبان آورد:
-عمه میخوام بچه توشم
چشمهای متعجبم را به او دوختم:
-چرا عزیزم؟
-بابا دعفا کرد.
نفس عمیقم را بیرون دادم. نکند آرش جلوی طفل معصوم کاری کرده باشد؟ تا آنجا که میدانستم بعد از تولد ماهان، آرش دیگر زور خودش را به زیبا نشان نداده بود. در اتاق باز شد و سرو کله آرش پیدا شد.
-سلام
اخمهایم را در هم کردم و بوسه ای به سر ماهان که خودش را در آغوشم جمع کرده بود زدم.
-چکار کردی آرش که بچه اینطوری بق کرده؟
آرش خندید ون شست و به زور ماهان را از آغوشم بیرون کشید
-حالا دیگه اومدی شکایت منو پیش عمه بردی ؟ آره پدر سوخته؟

romangram.com | @romangram_com