#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_177

-علیک سلام. نه..هنوز نه.
پاسخش قلب بی قرارم را نا آرامتر کرد. قبل از آنکه توصیه مامان را به او بگویم ماشین را روشن کرد.
-بریم یک جای دیگه. اینجا نمیتونم حرف بزنم.
-نمیگید چی شده؟
نفس عمیقی کشید :
-بریم کافی شاپ؟ ایرادی که نداره؟
سرم را به علامت موافقت تکان دادم. 10 دقیقه بعد روبه روی هم و داخل کافی شاپی دورتر از خانه نشسته بودیم. منتظر و بیتاب نگاهش کردم. نگاهش گریزان بود:
-یک سوال...ازت بپرسم راستش رو میگی؟
دیوانه ام کرده بود:
-تو رو خدا زودتر بگید چی شده..دارم دیوونه میشم.
-جوابمو میدی؟
آب دهانم را قورت دادم: بپرسید بتونم جواب میدم. نتونم دروغ بهتون نمیگم.
دستش را داخل موهایش کشید:
-دندونت چرا شکسته؟
مات نگاهش کردم . سوالش همان رمق مانده را گرفت:
-چرا..چرا مهم شده؟
-تو رو خدا بگو. دارم دیوونه میشم..خواهش میکنم راستش رو بگو.

romangram.com | @romangram_com