#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_167

-دندونم..آخ یعنی... من مشکل ندارم. خانمم دندونش شکسته اومدیم ترمیم.
قلبم از تپش ایستاد..نفسم تنگ شد. با بهت به هادی نگاه کردم که تمام حرکاتم را زیر نظر داشت. بازیم داده بود؟ بغض کردم. انگار فهمیده بود که اگر مستقیم علت آمدنش را می گفت محال بود قبول کنم. اخمهایم را در هم کشیدم. دلم میخواست از آنجا فرار کنم. خجالت کشیدم و در خودم جمع شدم. چرا اینکار را کرده بود؟ مرد جوان به سمتم چرخید:
-به به ، پس به سلامتی دم به تله دادی هان؟ سلام عرض شد. حالتون چطوره خانم؟
سلامش را پاسخ دادم. با خنده به بازوی هادی زد:
-گفتم توی ترسو نمیای این طرفا.
سپس به سمت منشی اش چرخید. دلم گرفته بود. واقعا نقش بازی کرده بود و درد نداشت؟ چرا مستقیم نگفته بود و با نیرنگ مرا با خودش همراه کرده بود؟ صدای دکتر سکوت سالن را شکست:
-خانم مشیری مریض بعدی نوبتش کیه؟
-دو نفر رو بی حسی زدید، منتظرند بی حسی عمل کنه. نوبت بعدیم یک ساعت دیگه است.
-خب پس وقت هست بفرمایید داخل اتاق.
با اکراه و با قدمهایی سنگین به دنبالشان داخل اتاق دکتر شدم. تجهیزات دندان پزشکی سبز رنگ بود . دکتر کمی از ما فاصله گرفت و به سمت وسایلش رفت. با دور شدنش هادی به من نزدیک شد. دستش را روی صورتش فشرد:
-باور کن بفهمه دندونم داره اذیتم میکنه راحتم نمیذاره. بیا و خانمی کن تا اینجا اومدیم بذار دندونت رو ببینه خب.
با همان اخمهای در هم نگاهش کردم:
-خودم و مادرم می تونستیم بیایم. لازم نبود نقش بازی کنید.
چشمهایش گرد شد:
-فکر کردی دروغ گفتم..آخ ..درد دارم؟



romangram.com | @romangram_com