#توماژ_پارت_271
خودمم می دونستم خندم نه از سر دلخوشی که از سر تردیده ...... تواین مدتی که پام به خونشون باز شده بود و مراودم با فراهانی بیشتر شده بود فرصتی پیدا کرده بودم تا بیشتر بشناسمش ...... عاشق نبودم و قطعا از نبودش دست به خودکشی هم نمی زدم ولی ..... سادگی دختر از جلوی چشمم دور نمیشد بین این همه رنگ و لعابی که اطرافمو گرفته این دختر یه رنگ بدجور به دل زندگیم می شینه
-خودتو درگیرش نکن
نمی دونم چرا ولی از حرفش خوشم نیومد گره ابروهام محکم تر شد : یادت که نرفته من سی و چهارسالمه فکر کنم به سنی رسیدم که بتونم بدو خوب رو ازهم تشخیص بدم
دستی به شونم زدو گفت: به خاطر خودت می گم تو هنوز شناختی ازشون نداری دلم نمی خواد ضربه بخوری
-دیرت نشه
لبخند کمرنگی به روم زدوگفت: اگه حرف ازدواج و زندگی وسطه بهتره بیشتر روش فکر کنی
بی حرف از کنارم گذشت با صدای بسته شدن در رو مبل وا رفتم ..... هنوز نتونستم بفهمم که مزاحمت اون شب کار کی بوده واین کلافم کرده بود بعد از اون روز دو سه باری هم انگار چند نفر تعقیبش کرده بودن کسانی که از بچه های ما نبودن پس خطرناک بودن احساس می کنم کلاف این بازی داره کم کم از دستم در می ره ..... باصدای زنگ در از جا پریدم
romangram.com | @romangram_com