#توماژ_پارت_171

با خنده هاش مهر تاییدی زد رو پیشنهادم ...... در تمام مدتی که تو سرزمین عجایب مشغول بازی بود نگاه ازش نگرفتم .....امروز برخلاف همیشه که موهاشو ازادانه رو شونه هاش می ریخت موهای بلند و طلاییشو بافته بود و با گل سر قشنگی تزئینشون کرده بود .....پالتوی کوتاه قرمزش با چکمه های بلندش زیباییشو دوچندان کرده بود ..... وقتی بعد از یه غیبت نه چندان طولانی به دیدنش رفتم اول با دلخوری ازم رو برگردوند که یه بار خواسته بیاد پیشم ولی نتونسته وبا بغض شکایت کرد بوده که چرا به دیدنش نرفتم ......تو همین مدت کوتاه عادت کرده بودیم بهم ....من به بودن نفس و او به دیدن من...... از این که هنوز مادرش به سراغم نیومده بود می تونستم به راحتی بفهمم که نفس حرفی از من به کسی نزده و به قول خودش ما قراره دوستای یواشکی هم باشیم ..... با هر خندش دل بی قرارم بی قرارتر از قبل خودی نشون می داد وهر بار که با ذوق برام دست تکون می داد چیزی درونم فرو می ریخت .... این دختر داشت تاوان چی رو پس می داد؟ همین حضورش تو زندگی ما برای بودن تو سیلابی که به زودی همه رو سر راهش اسیر می کرد دلیل موجهی بود؟ یه دختربچه که تنها برگه برنده من بود برای پس گرفتن تمام چیزهایی که یه روز به سادگی ازم گرفتن ...... حس بدی سرتاپامو فراگرفت ......نفس تاوان چی رو پس می داد؟

با کشیده شدن گوشه پالتوم به سمتش برگشتم که با صورت گل انداخته و لبهایی خندون نگاهم می کرد.. لعنت به تو ....لعنت به تویی که از من یه هم چین موجود کثیفی ساختی که این فرشته معصوم شده پلی برای رسیدن به خواسته هام...... حالم از خودم بهم می خورد وقتی فکر می کردم که نفس به چه گناهی پاش به این زندگی باز شده ؟اصلا کجای این بازیه ؟

-عمو بریم اون ماشینه رو سوار شیم؟

جلوی پاش زانو زدمو موهایی که تو صورتش ریخته بود رو کنار زدمو گفتم:دیر وقته باید برگردیم

لب هاشو جلو دادوگفت: فقط یکی دیگه عمو....

-دیرمون می شه نفس جان دفعه بعد که اومدیم....

چشماش پرشدو نگاه حسرت بارشو به بچه هایی که با شادی همراه پدر یا مادرشون سوار ماشین های برقی شده بودن و صدای خندشون سالن رو پر کرده بود دوخت، دستای کوچیکشو تو دستم گرفتم و گفتم: نفس جان ... عزیزم

romangram.com | @romangram_com