#توماژ_پارت_169

با حیرت زل زد بهم و با من من گفت: یعنی پدرت .....

-نه اونطوری که تو فکر می کنی ..... فراهانی انگیزه خوبی برای همکاری باما داره فقط باید کمی تحریک شه چون ذاتش محتاطه همیشه دست به عصا حرکت می کنه ...... سعی کن بهش نزدیک شی وگرنه....

-وگرنه؟

-مجبورم خودم باهاش وارد معامله بشم!!!!





بعد از یه روز بستری بودن تو بیمارستان به اصرار خودم مرخص شدم و ترجیه دادم تو خونه خودم استراحت کنم بعد از یه هفته هنوز کمی از درد کمرم به قوه خودش باقی مونده و هر از گاهی خودی نشون می ده ...... پاکمهر با جدیت بیشتری دنبال برنامه هامونو گرفته و هرشب یه گزارش بلند بالا تحویلم می ده تا از روند کار بی خبر نمونم و بعد ساعت ها می شینه و از نقشه های تازه اش برای جلب نظر مهری که ظاهرا تنها راه نفوذ به حریم فراهانی بود تعریف می کرد و گه گاه با عصبانیت از دختری که با سرسختی در برابر خواسته هاش مقاومت کرده بود و بعد از تلاش های پاکمهر هنوز ذره ای نرمش نشون نداده بود حرف می زد و کلی خط و نشون برای دختری می کشید که حتی روحش از اتفاقاتی که در شرف وقوع بود بی خبر بود ....انگار بعد از گفتن اون حرفا پاکمهر انگیزه بیشتری پیدا کرده بود و برای پیش برد اهدافمون از هیچ کاری کوتاهی نمی کرد و به چشم می دیدم چطور خودشو به اب و اتش می زنه تا جایی که یه وقتایی شک می کنم که شاید پاکمهرم از الطاف پدرم بی نصیب نمونده که این جوری کمر به نابودیش بسته چنان با خشم از سالاری حرف می زد گویی این اوست که سال ها در اتش کینه سوخته ، به وضوح می دیدم که رنگ نگاهش تغیییر کرده بود ..... ترحم ...نه اثری از ترحم نبود هرچی بود برادری و رفاقت بود

romangram.com | @romangram_com