#توماژ_پارت_163
-چرا بهوش نمیاد؟
-بخاطر داروی ارام بخشیه که بهش تزریق کردیم تا چند دقیقه دیگه هوشیاریشو به دست میاره.... قبلا هم دچار این حمله شده بود؟
-نه به این شدت ....... این بار از همیشه شدیدتر بود همیشه با قرصش اروم می شد
-بهتره پزشکش رو درجریان بزارید
صداها دورتر شد و بسته شدن در خبر از رفتنشون می داد درد بدی تو کمرم می پیچید و احساس ضعف تمام تنمو دربرگرفته بود اونقدر که حتی توانی برای باز کردن چشم هام نداشتم ...... صدای در و بعد صدای قدم هایی که دیگه به محکمی قبل نبود مثل زنگ خطری تو گوشم زنگ می زد که خیلی چیزا بین ما تغییر کرده بود خیلی چیزا....
-توماژ..... داداش نمی خوای بیدار شی؟ منکه می دونم بیداری ....بگم غلط کردم حله اون یکی رم بخورم شما به ما رخ نشون می دی؟
لبخند کمرنگی رو لبم نشست که لب هاشو به پیشونیم چسبوندو گفت: شرمنده ام به خدا فکر نمی کردم این جوری بشه نمی خواستم ...
romangram.com | @romangram_com