#طلسم_شدگان_پارت_165


-یه بار دیگه با سعید حرف بزنید شاید بگه منظورش از این کارا چیه ؟ اخه شما رو واسه کارخونه تون اوردن من چی ؟

-الان باهاش حرف میزنم و شاید بشه غیرمستقیم یه چاقو گیر بیارم

اما با باز شدن ناگهانیه درب هردو نگاه به در دوختیم و چهره ی سعید که با لبخندی موذیانه در چار چوب در قرار گرفت ، بلافاصله نگاهش رو به من دوخت : حالت خوبه ؟

اخمامو تو هم کشیدم : اخم میکنی خوشگلتر میشی .

الوند عصبی غرید : حرف دهنتو بفهم .

-صداتو بالا ببری بازم دستو دهنتو میبندم پس حرف نزن .

-فقط توضیح بده جریان چیه ؟ ما تا کی اینجاییم ؟

-امروز و فردا مرخصی الوند جان زیاد سخت نگیر ، نترس منظورم اینه ازادت میکنم بری خونه تون واما دلیل اینجا بودنت ...

چند قدمی به جلو برداشت : خب منو تو دوستای بچگی هم بودیم اینو که یادته ، بعد از مرگ پدرت خونتون رفت تهران ، همیشه بهم زنگ میزدی تو دوست خوبی بودی و با تماسات به این دوستی ادامه دادی ، دیپلم که گرفتم از سر فقر درسو بی خیال شدم رفتم دنبال کار وقتی فهمیدی گفتی با یکی از سهامدارا حرف می زنی منو استخداتم کنن ، مرامتو می شناختم میدونستم این کارو میکنی و اینکارو کردی ،

حقوق کارخونه حتی در حد بخور نمیر نبود کلی بدبختی رو سرم بود که کفافشو نمیداد یه روز یکی اومد سراغم و گغت کمکش کنم و تو کارخونه رابط گیر بیارم واسه پولشویی ، تعجب کردم چرا اومده سراغ من گفت فقط میخوام مزه ی دهان صاحب کارخونه ها رو بفهمم ، پیشنهاد رقم بالایی داد حرص و طمع جلوی چشام بود نمیشد از اون پول گذشت ،

رفتم یواش یواش رو مخ سهامدارا ، اونا خورده سهام داشتن میگفتن سهام اصلی مربوط به یزدان مهر و احتشامِ ، گفتن شماها برگشت ندارید و اونام راضی از مبلغ پیشنهادی تن دادن به اینکار ، همه چیز خوب بود کنار تولید سرکه که پول ناچیزی در میاورد ما داشتیم راحت پول گنده میذاشتیم تو جیب ، احتشامِ

همه راضی از این سود بودن ...تا اینکه یهو سرو کله ی تو پیدا شد ، سهامدارا میگفتن اگه بفهمی قبول نمیکنی از ذاتت که ممکنه به بابات رفته باشه گفتن ، گفتن اون چقدر تو کارش مقید بوده ، فکر کردیم یه جوری باهات راه بیایم اومدم باهات حرف زدم تو حرفات دنبال کشف عقایدت بودم اما تو زیادی دنبال پاکی بودی ، دنیای ارمانیکردیم ای که حال من یکی رو بد میکرد ، تصمیم گرفتیم کله پات کنیم دزدی کردیم از کارخونه که کم بیاری اما موندی ، یه سری از املاکتو فروختی که جبران شه ، خب یه حُسنی داشتی زیادی کنجکاو نبودی همه م که با ما هماهنگ بودن جز سرمدی که نفهمیدم چطور متوجه ی کارامون شد و خواست بهت بگه ، بیچاره عمرش خیلی کفاف نداد یه ماشین زیرش گرفت و مرد اما عوضی همه ی حسابا رو تو سیستم نوشته بود ، تمام حسابا رو پاک کردیم و ویندوز و عوض کردیم تا هیچ اطلاعاتی تو کامپیوتر نباشه ، بعدشم با اون نقشه ی حساب شده همه چیز و انداختیم گردن رامش تا تو فکر کنی اون باعث شده اطلاعات پاک شن ، وقتی گفتی مامانت یکی رو جای سرمدی پیشنهاد داده ترس ورمون داشت خواستیم دخل اونم بیاریم که حسابدار بعدی ام از طرف ما باشه ، اما وقتی فهمیدم رامش بی خطره سعی کردم راننده رو در جریان بذارم اما راننده ی لعنتی گوشی رو بر نمیداشت اینه که به محض استارت راننده تو رو در جریان گذاشتم و بهت گفتم اون دختررو نجات بده که ماشین داره با سرعت میره سمتش و تو اینکارو کردی ، توی اروم نمیدونم چت شده بود که داشتی تو حسابا سرک میکشیدی ، اطلاعاتی که خواستیم و وارد سیستم رامش کردیم اما نفهمیدم اون سرمدی چطوری تونسته بود یه سی دی از تمام اطلاعات کپی کنه و زیر میز بچسبونه ، وقتی رامش هول شد و میز و انداخت چسب سی دی ام باز شد و سی دی قاطی وسایلش شد ، شانس اوردیم که بهار فهمید

بهارو که می شناسی مثلاً زنم بود ، یه شناسنامه ی جعلی ساخته بودم و اسمامونو توش نوشته بودیم ...خب

حالا وقت سرگرم کردن الوند بود ، رامشم میتونست کمکمون کنه چون یه اخلاقه بامزه داشت اونم دخالت کردن تو کار دیگران بود ، سی دی رو جوری تنظیم کردیم که همه چیز یه اختلاس به نظر برسه یه جوری که راحت بشه فهمیدش و تو رو چند روز سرگرم کنیم که ماام بتونیم اخرین پولشویی مون و انجام بدیم .

قهقهه ی بلندی سر داد و الوند سرش فریاد کشید: عوضی .

-فقر نکشیدی الوند جان که بدونی به خاطرش عوضی ام میشی .

-تو چطور تونستی من دوستت بودم

- داد نزن به زودی ازاد میشی دیگه نه منو میبینی نه باقیه سهامدارا رو تو این چند روز قرار بود تورو نگه داریم تا اونام سهامشونو بفروشن .


romangram.com | @romangram_com