#طلسم_شدگان_پارت_158

الوند نگاهی به صفحه ی ساعتش که تو تاریکی شب روشن بود انداخت ، همین یه ذره نو هم امید بخش بود :دو بعد از نیمه شبه .

فرباد بلندی کشیدم : ما چند ساعته اینجاییم ، بابا و یاسی نگران میشن .

-میدونم ، مامان من حالا کلی نگرانه .

یاد قرص ها افتادم ، الوند گفته بود مادرش قرص نبرده و به قرصها نیاز داره دستپاچه پرسیدم :

-بدون قرص چیکار میکنه ؟

-متوجه نشدی ؟ اینا همه ش یه نقشه بود فکر نکنم واسه اونا مشکلی پیش اومده باشه ، یعنی امیدوارم که پیش نیومده باشه .

-از شدت سرمای هوا تو جام جابه جا شدم : کسی نمیاد سراغمون ؟

-از لحظه ای که به هوش اومدم دارم تلاش میکنم اما انگار هیچکی نیست .

دوباره به خودم لرزیدم ، حتی صدام هم به شدت میلرزید :

-باید چیکار کنیم ؟

- شاید بهتره تا صبح صبر کنید .

با صدای اروم گفتم : تا صبح من از شدت سرما میمیرم .

الوند نور ساعتش رو توی صورتم انداخت ، هاله از چهره ش رو میدیدم .

-اره سرده ، بذار یه نگاه کنم ببینم چیزی پیدا میکنم .

از جا بلند شد و با استفاده از نور ضعیف صفحه ی ساعتش نگاهی به اطراف انداخت : هیچی نیست .

صدای تند نفس کشیدن ها روو شنیدم که داشت به سمتم نزدیک میشد و شی ای نرم از جنس پارچه روی شونه م قرار گرفت سربلند کردم اما جز هاله ای محو از تنش چیزی دیده نمیشد

-این چیه ؟

-کته ، گرمت میکنه

روبه روم نشست و دو طرف کت رو نزدیکم کرد ، برخورد هرم نفس هاش صورتم و رو گرم کرد و صدای تپش های قلبم شدت گرفت و چشمام از همیشه دقیق تر شد برای دیدن حالت چهره ش اما تنهت سیاهی مطلق نصیبم شد.

romangram.com | @romangram_com