#طلسم_شدگان_پارت_147


بابا خیلی خونسرد لب زد : میدونم در مورد کدوم روز حرف میزنی ، اون روز منو حبیب داشتیم در مورد مشکل تو حرف می زدیم ، بهش گفتم تو اون موقع فکر میکردی قاتل امیدی که یه دفعه حالت بد شد ...

-اما...

قبل از اینکه ادامه بدم لب فرو بستم ، لابد من دوباره تو ضمیر ناخوداگاهم حرفها رو جور دیگه ای شنیده و تعبیر کرده بودم ، درست مثل اشتباه بچه گانه ای که تو دفترای حسابداری شرکت سابقه م مرتکب شده بودم ، اما چرا اونا رو یادم بود ولی حرفهای بابا رو به خاطر نمیاوردم ؟

-حالت که بهتر شد ، چند روزه دیگه قول میدم تمام گذشته ی خودم و مادرتو برات تعریف کنم ، مطمئنم خیلی به اشفتگیه ذهنیت کمک میکنه ، بی ابهام بی کم و کاست ... میخوای بدونی ؟

چهارمین روز از فصل بهار میگذشت ، اروم به کنار پنجره رفتم ، دست کشیدم روی حریر پرده و به ارومی پرده ی پرچین رو کنار زدم ، نگاه حسرت بارم رو از شیشه های شفاف پنجره و میله های محافظ به برگهای تازه جوونه زده ی روی درختها دوختم ، درختانی که تا امروز تو خواب زمستانی بودند امروز با نمایش سبزی و شادابی شون قدرتشون رو به رخم می کشیدن ، من هم به خواب رفته بودم ؟ حالا بیدار شده بودم ؟ باید جوونه میزدم ؟ سبز میشدم ، پر طراوت و شاداب ؟ میتونستم مثل همین درختها سبز شم ...

-اجازه هست ؟

به عقب برگشتم و با دیدن ایمان لبخندی زدم ، نگاهی به برگه های توی دستش انداختم ، سوال رو از چشمام خوند

-اومدم بهت مشق بدم ، درساتو خوندی ؟

لبخندم پررنگتر شد ، از دیروز یاسی سربه سرم میذاشت که امروز قراره ایمان ازم امتحان بگیره ...ایمان نزدیکتر شد

-بهتره دنیالم بیای بریم به اتاق مطالعه ...

به دنبال ایمان به سمت اتاق مطالعه رفتم ، و روی یکی از صندلیها نشستم ایمان درست روبه روم قرار گرفت و ورق و کاغذها رو روی میز مرتب کرد : خب دلم میخواد یکم حرف بزنیم اما قبلش یه کاری برام کن ،

برگه ها رو روبه روم قرار داد : من لیست ادمهایی که فکر میکنم تو ازشون شناخت داری یا چیزایی که به نظرم برات مهمن و اینجا نوشتم و روبه روش چند ستون قرار دادم هرچی یا هرکی رو که نوشتم با توجه به ذهنیتت تو ستون خوب یا ید بنویس ، اگه اون کس یا چیز برات خوب بوده بنویس خوب و اگه بد بوده بنویس بد ...و اگه نظری در موردش نداری بذار تو ستون سوم یعنی نظری ندارم ...میخوام بدونم تو به ادمای اطرافت چطور نگاه منداری

نگاهی به کاغذ خط کشی شده ی روبه رو انداختم ، به چهار ستون تقسیم شده بود با سر تیتر اسم ، خوب ، بد ، نظرنظری ندارم ، دست بردم و مدادی رو از روی میز برداشتم .

-یاسی

بی تامل تو لیست خوبها نوشتم .

پدر یکم تردید داشتم اما اون رو هم تو لیست خوبهای زندگیم گذاشتم

-مادر

دستهام حرکتی نکرد


romangram.com | @romangram_com