#طلسم_شدگان_پارت_144

تعجب کردم ، امیدی که وجود خارجی نداشت ، چطور تونسته باهات حرف بزنه ؟ حالات و رفتارت نشون میداد تو دچار توهم شدی و این بابا رو ترسوند دست به دامن میراقا شد ...منم متاسفانه دست به دستشون دادم ، میدونی از چی حالم بهم میخوره ؟

چند ثانیه سکوت کرد : اینکه چرا با ادمی که میدونستم تو ازش متنفری همکاری کردم و فکر کردم تو رو نجات میده ...

-امید بهم زنگ زد ، خودت گفتی !

-اره ، اون اولین قدم ما این بود بهت بگیم قراره دوباره با امید نامزد شی و دومیش واسه اینکه بفهمیم تو رابطه ت با امید چیه ؟ وقتی بهت به دروغ گفتم امید پشت خطه و تو گوشی رو تو دست گرفتی ناباورانه با امیدی که وجود نداشت حرف زدی ، اگه بگم چه حالی شدم باور نمیکنی اما الکی خندیدم و تظاهر کردم میخوام حرفاتونو بشنون با شوخی و خنده گوش چسبوندم به گوشی تلفن و جز صدای بوق ازاد هیچی نشنیدم ، تو بیشتر سکوت میکردی و امید خیالیت حرف میزد و هرجا که لازم بود تو جوابشو میدادی ، گزارش رفتارتو به بابا دادم و اونم به میراقا گفت ، باز یه مشت کاغذ خط خطی شده تحویلمون داد و یه مشت ات اشغال داد که به خوردت بدیم و باز دستور داد چه رفتارایی با تو داشته باشیم ...

هنوز برام سواله چی باعث شد تو دچار توهم دیدن امید شی ؟ تو چطور یهو امید و دیدی ؟

واقعیت این بود من تو خیالم و تو ذهنم امید رو میدیدم حتی همین حالا اگه اراده میکردم امید کنارم قرار میگرفت ، اما جرقه ی وجود امید ...شروع کردم از فرانک گفتم و نحوه ی اشناییش ، یاسی با بهت به داهنم خیره شد : چرا قبلاً نگفتی ؟

پوزخندی زدم : چه فرقی تو اصل ماجرا میکرد ، وقتی همه تون دست به دست هم داده بودین تا به توهمات من دامن بزنید؟

یاسی سکوت کرد :

-حالا که فکر میکنم می بینم اگه تایید فرانک نبود شاید انقدر امید تو خیالم رشد نمیکرد و متاسفانه شماها که با رفتارا و صدالبته تاییداتون صحه گذاشتین رو وجود امید خیالی ذهنم ...

یاسی مشکوک پرسید : از فرانک خبر داری ؟

درک کردم علت شکش رو ، میترسید فرانکم محصول خیالات من باشه : فرانک و توام یه بار دیدی ؛ همون اوایل که تازه باهاش اشنا شده بودم ، یه بار که داشتیم میرفتیم خرید اومد و کنارمون نشست ، تو گفتی این چرا انقدر رسمی تیپ زده ، نکنه فکر گردی باز توهم زدم

-همون که گفت همکارته ؟

سر تکان دادم : دیونه کاش اون موقع بهم راستشو میگفتی ، اصلاً ازت انتظار نداشتم ، الانم اگه ازت پرسیبدم به خاطر شسکی نبود که به تو دارم تو که فقط امید و واسه دل خودت میبینی اخه یه زن ناشناس تو خیال تو چه میکنه فقط به نظرت کی اونو فرستاده سراغ تو ...

-میراقا !

-ببین میراقا چه نفعی میبره

-شاید میخواد به مردم بگه خیلی حالیشه ...

-اون راه حلای بهتری سراغ داره لزومی نداره خودش رو درگیر تو کنه ، کاش همون موقع بهم میگفتی ، تا هویت این خانم ناشناسو کشف میکردیم .

-اون وقتا از دیدنش غافلگیر شدم و بعدشم نخواستم که بگم ، شاید چون دلم میخواست از خیلی چیزا فرار کنم

فرانک با همون سرعتی که اومد امید و ساخت با همون سرعتم رفت ، گفت باید برم سراغ کسایی دیگه ، کسایی که از هم جدا افتادن و نیاز به یه راهنما دارن ...

romangram.com | @romangram_com