#طلسم_شدگان_پارت_142
-حالا که ارومی چیزی ذهنت رو مشغول نکرده ؟ چیزی که اذیتت کنه ؟
ذهنم اونقدر اروم شده که چیزی تو خاطرم نبود ، از جابلند شدمم و لباسهامو عوض کردمم و دوباره کنار دست نوشته هام نشستم ، چند خط اخرش رو خوندمم تا به خاطر بیارم به کجای گذشته م رسیده بودم ، باز بهم ریختم اما عمل کردم به تجویز ایمان ، زیر لب از خدا کمک گرفتم تا اروم شم و کلی سوال اومده تو ذهنم رو جمع و جور کردم و با ارامش از یاسی پرسیدم .
نگاه از نوشته هام گرفتم و به یاسی منتظر چشم دوختم .
-یاسی چرا بابا اون موقع گفت نامزیمون فعلا تا یکی دو سال منتفیه ؟ چرا همون موقع نذاشت رابطه ی ما باهم قطع شه ، چرا با حرفهایی که زد عمق ساخت از رابطه ای که صاف شدنی بود .
تلخند یاسی نقش لبش شد : بابا تو دل جاییکه به دنیا اومده بود مثل مردم مکانی که توش زندگی میکرد اهل خرافه بود ، تا همین دو سه روز گذشته م هنوز خرافاتشو داشت تا همین دیروز و پریروز مخالف اومدن ایمان بود ، مخالف ملاقات تو با یه روانپزشک مدعی بود به این خرافات اعتقاد نداره اما واقعیت این بود اینم مثل مردم دیارش میراقا رو کرده بود خدای خودش .
استغفراللهی زیر لب گفت و ادمه داد : میراقا بود که بابا خط میداد چه کنه و چه نکنه .
-این مرد یه شیاده من از همون اولم ازش متنفر بودم ، فکر کنم بهتره بقیه رو بنویسم .
-خسته نیستی نمیخوای استراحت کنی .
-دلم میخواد زودتر تموم شه .
دوباره شروع کردم به قلم زدن خاطرات گذشته .
به روزایی که تو خیالم امید زنده بود و من شاد بودم به خاطر سالم موندن امید ، اما امید خودش رو نشون نمیداد هیچ خبری ازش نبود ، اعتراض کردم پیش یاسی گله کردم به بابا ، و بابا بهونه اورد امید رفته سربازی و واسه اینه ازش خبری نیست ، میگفت فعلا بهش فکر نکن بذار خودش خیلی زود میاد سراغت ، تو ذهن من یه حساسیتی بود که زیادی به امید گیر میدادم اما خیال سربازی رفتن امید ،وجودش رو تو ذهنم کمرنگ تر کرد ، این نقش مات شاید از بی وفایی م بود و شاید از حس نداشته ی اولیه م به امید ، هفده سالگی دوباره درسمو ادامه دادم توی مدرسه ی شبانه روزی کنار حمایتای یاسی و بابا ، با یاسی تو یه دوره ی تحصیلی بودیم و یاسی کمکم میکرد و درس نشونم میداد نقل منو یاسی شده بود بر عکس همه ی خواهرا ، اون نقش خواهر بزرگه رو داشت و من خواهر کوچیکه اون مهربونتر از من و دنیاش بزرگتر از من و خیلی وقتها خلاصه تو دنیای من .
تو نوزده سالگی واسه بار دوم تو کنکور فنی تو رشته ی حسابداری همون رشته ی دبیرستانم شرکت کردم و قبول شدم و به درسم ادامه دادم تا فارغ التحصیلی تو مدرک کاردانی .
بعد از فارغ التحصیلی پدرم واسه م یه کار نیمه وقت پیدا کرد و من به عنوان کمک حسابدار مشغول به کار شدم همه چیز خوب پیش میرفت و خبری از تلاطم های پیشین تو ذهنم نبود .. تا اینکه یه روز مثل همیشه که از شرکت بر میگشتم سوار اتوبوس شدم ، از دحام جمعیت مثل همیشه دیوانه کننده بود، دست به میله گرفتم تا از پله ها بالا برم اما با تنه ی محکی زنی عقب گرد کردم ، نقس پر حرصمو بیرون فرستادم و دوباره تلاش کردم داخل اتوبوس شم ،پرحسرت نگاهی به صندلی های پر انداختم و نگاه گردوندم تو جمعیت کیپ تا کیپ ادم سرپا ، که هرکدوم به نوعی به شرایط غر میزدن ، به زور دستم رو به میله ی اتوبوس دم درب ورودی رسوندم ، لحظه ی اخر و قبل از حرکت اتوبوس زنی فریاد زد : صبر کنید ، صبر کنید
و نفس نفس زنان و به سرعت از پله ها بالا اومد ، نگاهی به ظاهر موقر زن کردم ، مانتوی شلوار رسمی به تن داشت و کیف کتابی ای تو دستش بود پوشش ادم رو به یاد کارمندای رسمی دولتی مینداخت ، نگاه از زن گرفتم و به روبه رو چشم دوختم ، زن در حالیکه به شدت نفس می کشید درست کنار من دست به میله گرفت : سلام
نگاهی گذرا به چهره ش انداختم و زیر لبی جواب دادم و دوباره به روبه رو خیره شدم
-رامش خانم نمیخوای به من نگاه کنی .
سرم کاملاً به سمت زن غریبه چرخید ، اجزای صورتش رو از نظر گذراندم ، نمی شناختمش شاید هم می شناختمش اما چون خیلی به اطرافم توجه نداشتم تو خاطرم نمونده بود
- امید بهت پیغام داده
زمزمه ی زن رو کنار گوشم شنیدم وچشم و گوشم بیشتر باز شد : امید از سربازی برگشته خیلی دوست داره تو رو ببینه ...امید خیلی دلتنگته .
romangram.com | @romangram_com