#طلسم_شدگان_پارت_132
ایمان بانگاهی به جمع شماتت بارگفت:
-بهتر نیست درموقعیت مناسب تری بحث کنید... الان وقت این حرفا نیست!
نازنین باخونسردی پوزخندزد:
-فکرخوبیه... اوند بشین بیشترفکرکن ... شرط من همونه که گفتم!
گونه الوند از شدت خشم پرید اما
نازنین با پوزخندی بی توجه به الوند و سایرین از درب خارج شد و الوند خشمگین دستش رو محکم روی میز کوبید وسفره ترمه دوز طلایی هفت سین رو کشید و با اینکار تمام هفت سین خوشگل و محبوبم نقش زمین شد ، نگاه ماتم از قران و سبزه و ماهی روی میز که روی ساتن بودند و به خاطر کوچیک بودن ترمه در امان بودند پایین اومد و روی کوزه های شکسته ، شمع هایی که از شمعدانی ها جدا شده بود و ایینه ی ترک خورده چرخید ، از شدت ناراحتی سرم رو تکون دادم بغضی خفه کننده به گلوم چنگ زد با بهت مقابل هفت سین نابود شده زانو زدم ، صدا از جمع در نمیومد ، همه میدونستن من چه عشقی به این هفت سین داشتم .
صدای ایمان سکوت جمع رو شکست :
- این چه کاری بود کردی ، اخه این چه اخلاقی که تو داری عصبانی هستی چرا تلافیشو سر وسایل خونه در میاری ؟
لحن توبیخ گرانه ایمان باعث شد با ناراحتی سرم رو بلند کنم ، نگاه الوند لحظه ای رو چشمام ثابت موند و با قدمهایی تند به سمت درب خروجی رفت ، در حالیکه ایمان هم به همون سرعت دنبالش به راه فتاد . یاسی ناراحت اومد و کمک کرد بلند شم
-چیزی نشده که درستش می کنیم .
عصبی دست یاسی رو پس زدم : میخوام برم بخوابم خوابم میاد .
و با عذرخواهی از جمع به اتاقم پناه برم .
صدای فریادی تو سرم پیچید ، وحشت زده از خواب پریدم و نگاهم رو تو تاریکی اتاق چرخاندم ، لامپها یکی یکی روشن شدند و نورشدیدی فضای اتاق رو در برگرفت ، شدت نور مجبورم کرد پلک رو هم بذارم ،گرمای تندی به صورتم شلاق میزد ...مثل اتیش ... وحشت کردم .اروم چشم باز کردم و چند بار پلک زدم تا چشمام به نور عادت کنن ، مردی از درب اتاق وارد شد شدت نور اجازه نمیداد چهره ش رو درست ببینم مرد نزدیک شد و چهره ش واضح تر ، با دیدن پدرم تو لباسهایی که تکه تکه شده بودند از شدت ترس دست رو دهانم گذاشتم تا جیغ نزنم ، انگار کسی لباسهای تو تنش رو وحشیانه پاره کرده بود ،با دیدن خون روی لباساش وحشت کردم ، چاقوی بزرگی در دست داشت که از تیغه ش خون می چکید با چشمانی که از شدت خشم قرمز شده بودند نز دیک و نزدیکتر شد و من در حالیکه سخت نفس می کشیدم عقب تر رفتم ، چاقوی تو دستش رو بالا اورد از شدت ترس چشمامو بستم اما خبری از فرود ضربه نبود اروم اروم چشم باز کردم ، نگاهی به چپ و راستم انداختم اما پدرم اونجا نبود ، سر به عقب چرخاندم با دیدن تن خونین مردی فریاد بلندی کشیدم صورت مرد که زیادی شباهت داشت با عکس پدر الوند پر از خون شده بود ، وحشت زده جلوتر رفتم ، با هر قدم من چهره ی مرد عوض میشد، بدنم رو خم کردم تا صورتش رو با دقت ببینم دستام شل شدن با دیدن چهره ی مرد ، این مرد غرق در خون امید بود ، پشت سر هم و بی وقفه جیغ کشیدم و فریاد زدم ، با باز شدن ناگهانی در جهت نگاهم رو به سمت در چرخاندم ، یاسی بلافاصله نزدیکم شد
دست یاسی رو گرفتم : یاسی کمکم کن اونجا پر از خونه
یاسی با چشمهایی پر از اشک رو کرد سمت ایمان : لعنتی این که حالش بدتر شد
-حتماً چیزی باعث تشدید حالش شده .
برام مهم نبود این وسط چرا یاسی ایمان و توبیخ میکرد ، فقط میخواستم از دست هر چی خون و جسده راحت شم ، یاسی بهم نزدیکتر شد و تنم رو به اغوش کشید ، محکم تنم رو تو اغوشش مخفی کردم ، سکسه کنان هق میزدم و یاسی با نوازشاش و حرفاش سعی داشت ارووم کنه ،
-هیس ...اروم باش خواب دیدی عزیزم اروم باش ...نگاه کن اطرافتو هیچی نیست .
نگاهی به اطراف انداختم ، همه چیز عادی بود و من با دیدن وضعیتم در تختخواب متوجه شدم همه ی اونچه که دیدم خواب بود ، الوند لیوان اب قندی رو مقابلم قرار داد : خواب دیدی ...بخوری اروم میشی .
romangram.com | @romangram_com