#تولد_نفرین_ها_پارت_165


گین:نه ما باید بریم

_نه من باید ستاره رو بیرون بیارم

گین:چی؟

الکساندرم با گیجی نگام میکرد خودمم نمیدونستم چجوری یه ستاره رو بیارم بیرون...نگاه افتاد به خنجر طلایی که روی زمین جلوی پام بود برش داشتم روش یه دایره بود...به بازوم نگاه کردم...ستاره...دایره...دوتا دایره بام خنثی میشه وستاره میاد بیرون...

_خودشه

گین والکساندر هم پریدن هوا خنجر رو به بازوم نزدیک کردم که گین دستم رو گرفت...

گین:چیکار میکنی؟

_گین بزار کارمو کنم فقط الکساندر رو از اینجا دور کن

دوباره خنجر روبه بازوم نزدیک کردم گین سری تکون داد ودست الکساندر رو کشید رفت یه طرف دیگه دور تا دور دایره با خنجر رو دایره یه بار دیگه محکم کشیدم خیلی درد داشت وقتی کامل شد نفس حبس شدم رو دادم بیرون...صدای سوت پیچید تو گوشم صدای هیچکس رو نمیشنیدم...همه رو میدیدم ولی هیچ صدایی نمی امد فقط یه صدای سوت بود...گوشه سالن دیدمش کیاترا بود...مثل یه هاله نورانی امد سمتم و وارد برنم شد چشمامو بستم ...حس میکردم قسمت گمشدم برگشته بهم...اون منم...حس میکردم انقدر قویی ام که میتونم یه کوه رو تکون بدم...قدرتی که داشتم...انرژی که داشتم میخواست بیاد بیرون ...میخواست منفجر بشه...دستام رو اوردم جلوم

گین:پدر از اونجا برو

چشمامو باز کردم تو اینه خودم رو دیدم انگار دوتا ام یه هاله نورانی دورم بود اسکالوس وبقیه پنا گرفتن من برگشتم سمت اورمزدا وبا صدای که انگار دو نفر صحبت میکنن ولی با یک صدا گفتم

_تو اهورا مزدا نیستی!!!!!!!!!!

romangram.com | @romangram_com