#تولد_نفرین_ها_پارت_163


_نه...نه این امکان نداره...

اورمزدا:داره من اونو مثل برادرش کلودیه کردم...با یه تفاوت کوچولو...اون الان یه خوناشامه

الکساندر با سرعت باور نکردی امد جلوی من

ترسده بودم به چشمای قرمز نگاه کردم ولی اون چشمش به خون روی بازوی من بود دستمو گرفت وخون رو بازوم رو لیسید زبونش به زخمم خورد وبیشتر سوخت صورتم رو جمع کردم

_الکساندر....الکساندر این منم...منم کیارا...یادته ما دیشب باهم شام خوردیم...وزیر نور ماه باهم حرف زدیم...الکساندر...خواهش میکنم....این منم...به دستت نگاه کن...من اون انگشتر رو بهت دادم ....یادت به ماجراجویی خونه قدیمی بیفته...تو اون تابلو رو برام کشیدی یادته؟الکساندر....خواهش میکنم...

اون حالا به چشمای اشکی من بی احساس زل زده بود سرش پایین تر امد ورفت کنار گردنم

_نه...الکساندر...این تو نیستی....این تو نیستی

الکساندر:درسته...این من نیستم...

چشمامو باز کردم

الکساندر:کیارا...وقتی ازاد شدی میخوام فرار کنی

_الکساندر

اون وانمود کرد داره گازم میگیره دست زخمی رو فشار داد ومن یه اخ گفتم اورمزدم فکر میکر از درد گاز اخ گفتم یکدفعه پنجره های سالن شکستن ویه گروه وارد شدن میتونستم اسکالوس وویکتوریا وجیک که گرگر شده بود وکلی گرگ دیگه وجن رو ببینم....الکساندر سریع طناب دور دستم رو باز کرد افتادم تو بغلش...

romangram.com | @romangram_com