#تولد_نفرین_ها_پارت_159


کیاترا:من هرگز عاشق تو نمیشم

اورمزد:تو اهریمنی....من خدام...تو باید طبق دستور من باشی تو مال منی اهریمن

کیاترا:خوب باور خودت کردی که یه خدایی...تو اهورا مزدا نیستی!!!!!!

واتش زیادی از دستش خارج شد وبه صورت اورمزد برخورد کرد خود کیاترا افتاد زمین اورمزد از درد ناله میکرد کیاترا مثل گرده های طلایی به هوا رفت...اون گرده ها رفتن ورفتن ورفتن تا به یه روستا رسیدن یه زن داشت زایمان میکرد...خیلی زیبا بود شوهرش کنارش بود گرده ها با نفس های زن وارد بدنش شد...بارون اتش از اسمان شروع شد...بچه به دنیا امد...به بچه نگاه کردم اون من بودم...زن ومرد با جیغ سوختن وکلبه اتیش گرفت ولی اتش حلقه ای دور بچه باز کرده بود...اون بچه گریه هم نمیکرد...اون به اتش برخوردی هم نداشت...

چشامو رو باز وبسته کردم

کیاترا:وقتشه برگردی

سرم رو تکون دادم اون دستم رو گرفت وکشید...

چشمامو باز کردم...هنوزم به اون سیخ بودم...به پنجره نگاه کردم ماه تقریبا داشت به بالا میرسید

_پیسسسس...کیارا؟

سرم رو اوردم پایینو به پنجره نگاه کردم...اون خدا جون اونا اسنو گین بودن...گین پنجره رو باز کرد ورپرید داخل

_گین...اسنو

اسنو خودشو پرت کرد روم گین با وحشت جلوی دهنشو گرفته بود

romangram.com | @romangram_com