#تولد_نفرین_ها_پارت_157


کیاترا:شاید...ولی کی میگه خواب ها واقعی نیستن

_چه بلایی سر تو امد؟

کیاترا:اورمزد منو میخواست اون عاشق وشیفته من شد...ولی من نمیتونستم با خوی حیوونی اون وبدی هاش بسازم ...من عاشق کسی که اون برای اوردن من پیش خودش فرستاده بود شدم...درست مثل تو

_الکساندر...

کیاترا:با این تفاوت که الکساندر برای مرگ تو امده بود...اورمزد باهوشه بود میدونست تاریخ تکرار میشه...بیا خودت ببین

دستشو تو اب تکون داد جلومون مثل یه پنجره بزرگ بیضی باز شد داخلش یه محوطه دایره ای بود بارون می امد یه مرد که موهای مشکی داشت ودوتا شاخ روی سرش بود با یه شمشیر داشت با...اون خدا جون اون منم...خب...نه اون کیاترا هست یه لباس سفید دامن دار که دامنش تا رون هاش بود وبالای لباسش جذب به بدنش بود یه گل مشکی رو لباسش بود وبا شمشیر داشت میجنگید

_اون

کیاترا:درسته اونم ما هستیم قرن ها پیش

دوباره به اون دوتا خیره شدم اورمزد لباس مشکی پوشیده بود که یه شنل بنفش داشت دوتاشون ضربه به شمشیرای هم زدن واز قدرت ضربه به عقی رفتن

اورمزد:تسلیم شو کیاترا...

کیاترا:مجبورم کن

اورمزد:پس میخوای تا ابد بجنگی؟

romangram.com | @romangram_com