#تولد_نفرین_ها_پارت_146
مامان:شما همو مشناسید
سارا:داخل برات میگم مامان
عمه:خوشم باشه دختر هدیه با پسرا میره بیرون ساعت 10برمیگرده؟
_اهم...ببخشیدا ولی وقتی چیزی رو هنوز نمیدونید اظهار نظر نکنید
مهناز:چی گفتی
_عادت ندارم دوبار یه حرفو بگم
مامان برای جلو گیری از هرگونه بحث دیگه ای پرید وسط دعوا وگفت:خب حالا میموندید صبح میرفتید مگه خونه ما وشما داره
عمه:نه هدیه جان مزاحم نمیشیم با اجازتون
همشون بدون خدافظی از من رفتم در اخر نگاه پر غم سهیل رو روی خودم حس کردم
مامان:خب بیای تو چرا سر پا دم در ایستادید
الکساندر:نه مزاحمتون نمیشم باید برم خونمونم تو همین کوچس خوشحال میشم بیاد
مامان:حتما یه سر میزنیم
romangram.com | @romangram_com