#تولد_نفرین_ها_پارت_142


_اره خیلی...همیشه دوست داشتم بدونم گرگینه ها وقتی تبدیل به گرگ میشن چه دردی رو تحمل میکنند

الکساندر:اره بای خیلی درد داشته باشه

_یه با جیک بهم حسش رو گفت ولی درست نگرفتم اون گفت استخونات شروع میکنن به بزرگ وبزرگ تر شدن وحس میکنی پوستت کش میاد

الکساندر:باید بد باشه

_اره بد به نظر میرسه

دوتامون خندیدیم ولی یه لحضه خنده اون قطع شد

_چی شده؟

الکساندر:همش حس پشیمونی دارم...من باید میرفتم باید ترکت میکردم ...باید از اینجا میرفتم تا تو در امان بمونی

_اینو نگو من مجبورت کردم که بمونی

الکساندر:تو متوجه نیستی اونا که به من مثلا اموزش دادن خیلی خطرناک وسنگ دلنن...خیلی

اون لحضه به هر مسئله ای فکر میکردم که پیش بکشم و موضوع رو عوض کنم لیوان دسرم رو که خورده بودم گذاشتم رو صندلی یکدفعه یاد سالن نقاشی افتادم

_الکساندر...

romangram.com | @romangram_com