#تولد_نفرین_ها_پارت_140


_تو باور داری

الکساندر:تو به گرگینه ها باور داری؟

_البته که دارم ناسلامتی یکی از کنه هاش تو خومنون وتو کلبه من زندگی میکنه

الکساندر:منم به خوناشام باور دارم...کلا همه چیز تو این سیاره پیدا میشه

همون موقع ماریا امد وسوپ مارو که مال من دست نخورده بود ولی الکساندر خورده بود تا تهش برد وبرامون استیک اورد

الکساندر:گیاه خوار که نیستی؟

_نه استیک دوست دارم

ویه تیکشو با چاقو به سختی بریدم وبا چنگال گذاشتم تو دهنم زیاد تند نبود ولی خوشمزده بود مثل دفعه قبل گفتم

_هووم

الکساندر لبخند زد وخودشم مشغول خوردن شد میخواستم تمام داستان زندگیش رو بدونم حتی میخواستم بیشتر راجب داغی که رو بدنشه بودنم

الکساندر:کیارا؟اون بازو بند چیه ؟

و اون خودش سر صحبت رو باز کرد

romangram.com | @romangram_com