#تنهایی_رها_پارت_220
آب گلومو قورت دادم
-ممنون لطف دارید شما
محمد کنارم ایستاد
-اِ امین جان میری ؟
امین نگاه کوتاهی به من انداخت
-بله بااجازتون خسته نباشید
با سعید ومحمد دست داد ودرآخر ازمن خدا حافظی کرد
بارفتش قلبم گرفت ولی،به خودمو سعید قول داده بودم قوی باشم
سعید دستمو فشورد
-خب خواهری من باید برگردم قزوین ایشالله همیشه موفق باشی
روبه محمد کرد
-آقا محمد ازدیدارتون خوشحال شدم
باهم دست دادن محمد با لحن خاص خودش گفت :
-نه نمیشه برید نهارو با مابخورید بعد برید میخوام بچه های کلاسو نهار بدم به مناسبت موفقیتمون دوست دارم شمام باشید
من که خبر داشتم هرکس برنده میشه باید سور بده تازه یادم افتاد ... دستمو دور بازوی دادشم حلقه کردم
-دادشی بمون جون من
romangram.com | @romangram_com