#تنهایی_رها_پارت_209
فاصلشو کم کرد بامن وباصدای آرامی گفت
-نکن اینکارو غمت چندساله عذابم میده
به سرعت ازکنارم رد شدو به طرف فروشنده رفت ..چشمامو بستم چی گفت الان؟ ینی چی این حرفش ؟
تارسیدن به دانشگاه هر دوسکوت کردیم من توفکر حرف محمد واون با اخمی برپیشونی نمی دونم به چی فکر می کرد ؟
من که کاری نکردم یعنی ازمن عصبانیه ؟
کلی فکرکه راه به جایی نبرد مغزمو احاطه کرده بود به دانشگاه که رسیدیم قبل ازمن وسایل وجمع کرد ومنم دست خالی دنبالش راه افتادم تا پایان کلاس،دیگه ازمحمد شوخ وشلوغ کلاس خبری نبود منم درعذاب بودم گناه من چی بود ؟
حالم بد گرفته بود ازاینکه باز امین ذهنم ومشغول کروه بود کلافه بودم ازبوفه ساندویچی گرفتم وبا ی بطری آب رفتم روی نیمکت سرد ونمزده ی حیاط نشستم با حرص ساندویچمو گاز می گرفتمو به زور قورت می دادم ...
خدا چرا عشق امینو تو دلم انداختی ؟چرا باید بعداز مدتها حالا که اون زن داره مدام به خاطرم بیاری ؟
اجازه ندادم اشکی که می خواست ازچشمم فرار کنه بریزه، سرمو روبه آسمان بلند کردم وچندبار پلک زدم هوای سرد باعث ازبین رفتن اشکم شد ..ازدور نسیمو طیبه رو دیدم که به طرفم می آمدن پا روی پا انداختم وباز ی گاز گنده زدمو آب وسر کشیدم طیبه نرسیده جیغ مانند غرید
-رها خانوم می دونی چقد دنبالت گشتیم چرا اینجا تو سرما نشستی ؟
نسیم هم مثل بچه ها لی لی کنان ازروی سنگ فرشها می پرید
-بازم فکرت مشغول عشق قدیمیته ؟
romangram.com | @romangram_com