#تنهایی_رها_پارت_191
سرش کشید کنار گوشم
-شنیدم چی گفتی ها
شوکه شدم با تعجب گفتم
-چه گوشای تیزی داری من که با خودم حرف زدم ..
تک خنده ای کرد
چشام گشاد شده بود
-والابه خدا
باقیض نگاش کردم باصدای آرومی گفت:
-رها خانوم اینقدرام فکرمی کنی بد نیستما
رومو برگردوندم عادت داشتم سر پا مشت میز کارم طراحی یا نقاشی می کردم سرو چرخوندم ایشی نثارش کردم ..تا آخر کلاس خودخوری کردم
گروهها شروع کردن ب انتخاب طرح برای پروژه ولی من ب محمد بها نمی دادم هروقت میامد درمورد طرح حرف بزنه ب ی بهانه ای در می رفتم ..ولی خودم پنهانی دنبال طرح بودم ...وطرح انتخابیمو ب استاد اعلام کردم
همراه بچه ها روی نیمکت سرد حیاط دانشگاه نشسته بودم دستانم توجیبم پالتوم بود که یهو عسل باچشمای گشاد شده به پشت سرم نگاه کردو گفت :
-یا حضرت عباس این پسره چرا اینقدر عصبیه ..آقا من می ترسم ازش
همه برگشتم عقب نحند باقدنهای تندو محکم وصورت قرمز که فکرکنم ازسرمابود ..ولی نه انگار ازعصبانیت بود ب طرمان می آمد طیبه روبه بقیه گفت
-فکرکنم ازدست رها شکاره
بیتا دستای یخ زدشو جلوی دهانش گذاشت وها کرد ک گرم بشه
romangram.com | @romangram_com