#تنهایی_رها_پارت_180




کیسه رو از دستش کشیدم با سرعت شروع به دویدن کردم همچنان باصدای بلند گریه کردم ..سر خیابان ماشین گرفتم سوار شدم به خوابگاه رفتم مدام ذهنم مشغول بود دوباره دیدمش خدایا چرا انقدر عذابم میدی تا می خوام فراموشش کنم دوباره سر راهم سبز میشه.توی این چند سال که عاشق او بودم نه شبم شب بود نه روزم روز ..همه کابوس بود و بس.

تصمیم گرفتم هر طور شده فراموشش کنم هر چند خودمو گول میزدم ...



" ﺍﻣشب ﺩﻟم براى داشتنت

ﭘركه نه

ﭘرپر ميزند

ﺑــﺮﺍﯼ ﺑــودنت

ﺑــﺮﺍﯼ ﺁﻏوشت

ﺍﯾنكه...

ﺳـﺮﻡ ﺭﺍ ﺑـﮕـﺬﺍﺭﻡ ﺭﻭﯼ ﺷانه ات

ﺑــﻌــﺪ ﺑـﺒـﯿـﻨـﯽ ﮐـﻪ ﭼـﻪ ﻃــﻮﺭ

ﺑـﺎ ﻫـﻤـﯿـﻦ ﺷـﺎﻧـﻪ ﺍﺕ آرام ميشوم"



صبح به دانشگاه رفتم سعی کردم خودم را مشغول کنم.تا ساعت دو بعد ظهر کلاس داشتم از دانشگاه خارج شدم دوست داشتم کمی قدم بزنم.چند قدمی رفتم احساس کردم کسی تعقیبم می کنه برگشتم عقب و نگاه کردم بجز سه تا خانوم کسی رو ندیدم.سوار اتوبوس شدم و به خوابگاه رسیدم خوابگاهم امسال عوض شده بود اما دوستانم عوض نشده بودند.

سر شام یک دفعه به یاد ظهر که به خوابگاه بر می گشتم افتادم احساس کردم که سانتافه مشکی با شیشه های دودی هم در خوابگاه بود هم سر ایستگاه اما چون شیشه ها دودی بود نتوانستم داخل و ببینم ...چندروز به این منوال خیلی ترسیدم ..باید به کسی بگم ..بجز عمو کسی دیگرو نداشتم گوشیو برداشتم وشمارشو گرفتم


romangram.com | @romangram_com