#تلنگر_سیاه_پارت_195
درحالی که نفس نفس میزدم ،
نور چراغ قوه رو برای پیدا کردن دلنواز تو خونه و اشپزخونه گردوندم .
وقتی پیداش نکردم یه لحظه حس کردم قلبم ایستاد
اون تو حالت خودش نبود
و ممکن بود بلایی سر خودش بیاره .
به گریه افتادم و با هق هق اسم دلنواز رو صدا کردم .
خواستم به سمت اتاق بغل اشپزخونه برم و درش رو به هر طریقی که شده باز کنم ،
که با شنیدن یه صدای خر خر منصرف شدم و سر جام خشکم زد
پارت شبنم .
با ترس به سمت اون صدا برگشتم .
دیگه توانایی دیدن یه چیز ترسناک رو نداشتم .
اگه تا الان هم سکته نکرده بودم یه معجزه بود . معجزه !!
چشمام رو که بسته بودم ، باز کردم و به پشت سرم خیره شدم .
چیزی نبود .!!
با ریزش قطره های خون از روی دیوار سفید رنگ پذیرایی ، دستم رو روی قلبم گذاشتم و نگاهم رو بالا گرفتم.
با چیزی که دیدم ، دو زانو روی زمین افتادم . قلبم به شدت تیر می کشید .
می ترسیدم بیماری قلبیم با این اتفاقات عود کنه ، که فکر کنم عود کرده بود .
دلنواز با چشمهای بسته ، رو دیوار اویزون بود و اطرافش با خون تیکه تیکه نوشته شده بود :
قرباانی میخواد خارج شدن از این خونه !!
اشکام دوباره روی گونه هام نشستن.
romangram.com | @romangram_com