#تب_آغوش_سرد_پارت_53

بااینکه پریناز نمیذاش ت احس اس تنهایی کنم ولی دلم بدجور برای مامانم ٬٬
فرش ته ام ٬٬تنگ ش ده بود،چندباری که زنگ زده بودم ازم گله میکرد که چرا
برنمیگردم.
و من همیشه بهش میگفتم ماه های آینده به خونه میام
شاید این ماه این جدایی رو فیصله میدادم .
ین آه عمیق کشیدم وچشمم رو از شال و کلاه قرمز و آبی کاموای زیبایی که با
دست خودم برای بچه توی شکمم بافته بودم ٬گرفتم.
خودم کمی تکون دادم تا بتونم از روی تخت بلند شم که متوجه
شکم گردم توی آینه قدی اتاق شدم.
کمی چاق شده بودم.
هشت کیلو وزن اضافه کرده بودم.
ظاهرم تپل شده بود .
این روزهای آخر حس میکنم شبیه تو پر باد شدم.
کل بدنم ورم کرده بود.
همین جور درحال برانداز کردن قیافه خودم توی آینه بودم که
در اتاقم با تقه ای باز شد .
پریناز با خنده داخل ش د گفت:چکامه ٬دختر تو نمیخوای از اتاقت بیرون
بیای؟
نگاهم رو از آینه گرفتم به رویش خندیدم .

romangram.com | @romangram_com