#تا_آسمان_پارت_624
دقیق شد توی چشمهای خندان او. خوشرنگترین و درشترین فندقهای دنیا بودند׃فک کردم...فک کردم جدی جدی قهری با من.
آیسان انگشت تهدیدش را جلوی چشمهایش به حرکت در آورد.دلش حتی برای این ژستهای قلدر مابانه ی او هم لک زده بود :اتفاقا درست فکر کردی.... ولی از اونجایی که خیلی آدم دل رحم و رئوفی ام ایندفه رو ندید میگیرم.....
آیسان دستهایش را از دور گردن باز کرد و فاصله گرفت׃حالام اگه مراسم استقبالت تموم شده بی زحمت اونورو نیگا کن...
چشمهایش چرخید و لبهایش با ناباوری بازشد׃با...با...
چراغهای جلوی زانتیا یکبار برایش روشن و خاموش شد و بابا فرهادش و از آن سمت هم مادرش پیاده شدند.
هردو را با هم بغل کرد׃چرا نگفتین میاین?
بابا فرهاد بود که صورتش رابوسید׃برای دیدن قیافه ی حالای تو... حیف نبود از دستش بدیم...?
دست مادرش رفت میان موهایش و خندید׃همیشه با این سرو ریخت میای استقبال مهمون?
تمام حواسش مانده بود توی خانه. جاروبرقی هنوز گوشه ی هال بود و تی و دم و دستگاهش وسط آشپزخانه ׃شما ها که مهمون نیستین ... از خودمونین....
بی توجه به صدای خنده های پشت سرش قبل از همه با نیشی بازپله ها را دوتا یکی دوید بالا .
صدای تحسین آمیزمادرش بلند شد:به به چه خانوم کدبانویی...
خدارا شکر که مقبول بانو خانوم واقع شده بود.
romangram.com | @romangram_com