#تا_آسمان_پارت_622
امروزشبیه یکی از همان روزهایی بود که بی جهت شادی و دلیلش را خودت هم نمیدانی.
از آن روزهای کمیابی که از درو دیوارهمیشگی خانه... از پنجره های بسته اش ...ازهمان پرده های کیپ شده اش موج موج انرژی مثبت به روح و روان خسته ات سرازیرمیشود.
پرده ها را کشید.....چفت پنجره ها راانداخت. نور ریخت روی فرشها. روی پرده ها.روی دیوارها.
رفت به اتاق.ایستاد در برابر آینه.ریمل را روی مژه هایش کشید.با صدای آیفون خط چشم توی دستش خشک شد.
صدای زنگ در بود. محال بود گوشهایش با این صدا ی بلند و پرقدرت به اشتباه بیفتد.
در لحظه هزاران هزار فکرو خیال از سرش گذشت. نگاهش گذری به ساعت زد.کمی از یازده گذشته. با صدای دوباره آیفون دوید توی هال. صفحه ی روشن مانیتور خالی بود و کوچه ی بن بست مثل همیشه سوت وکور.
_بله?
سکوت آن سمت صدایش را بالاتر برد׃بله?
_وا کن ببینم این درو.... نگا چه جوری کوچه رو گذاشته رو سرش...
دست گذاشت روی قلبی که دیگر ضربان نداشت. درست مثل شماطه ی ساعت بزرگ نشیمن و زمانی که انگار برایش ایستاده بود.
جیغ کشید׃آیییی.....سساااان?
گوشی را گذاشت یا نه.....در را باز کرد یا نه....نمیدانست.
romangram.com | @romangram_com