#تا_آسمان_پارت_619

با صدای فریاد مهراد نفهمید چه اتفاقی افتاد׃مواظب باش....سر رفت...

قبل از اینکه حرکتی به دست و پایش دهد تمام بالاتنه ی مهراد خم شد روی تنش . تابچرخد و به خودش بیاید گرفتار شد میان دیواربازوهای او.نفسش گرفت. تمام بدنش را از پشت چسبانده بود به تنش و مچ هر دودستش را هم اسیرکرده بود.سرش را چرخاند. چشمهای سیاهش مثل دوگوی آتشین مردمکهایش را نشانه گرفته بود.

با صدای فس ریختن شیر, دستهای او کمرش را چسبید و حرکتش داد.بازدم نعنایی اش مستقیم به گونه اش بر خورد کرد:بمون کنار...میسوزی....

شده بود شبیه آدمهای گنگ. نه چیزی میشنید نه قادر بود حرکتی به زبانش دهد.تا به حال اینهمه نزدیکش نشده بود.

با دست کشید روی صورتش .عرق تا پشت لبهایش رسیده بود.ماگ را گذاشت روی کانتر و پشت به او کرد.

_کجا?

برنگشت.جوابش را هم نداد. باید میرفت توی اتاقش. باید گورش را گم میکرد از این آشپزخانه.

_ پس خودت چی?

از توی راه رو صدایش را بالا برد׃عادت ندارم صبحونه بخورم.

***

ماسک را از روی بینی پائین کشید و چشمهایش را ریز کرد روی شیشه.

تمیز شده بود و شفاف.بی هیچ لکه ای. با رضایت نگاهی به دستمال سبز رنگ انداخت و توی دست مچاله اش کرد׃بیخود نیست که اسمتو گذاشتن دستمال جادویی.


romangram.com | @romangram_com