#تا_آسمان_پارت_592

چنگال همانجا توی کاسه مانده بود.حواسش بیشتر از آنکه جمع صحبتهای حاج خانوم باشد معطوف به تن صدای بی حالش بود.

_نه مادر جون... نه...نگرانی شما رو درک میکنم... ولی تابانم بچه نیست.. دخترعاقلیه... پشت هر تصمیمش یه فکر و منطق درست بوده.... یادم نمیاد تصمیم اشتباهی گرفته باشه.... اجازه بدین خودش به این تصمیم برسه که اینجا میتونه احساس مفید بودن بکنه یا اونجا... ...اونجا هم داره درس میخونه هم تو کارش موفقه...

_آخه مادر من توام داری حرف مهرادو میزنی که... آخه چه نیازی به کار کردن داره? بیاد اینجا ... بره تو رستوران... بره محمود آباد اونجا بمونه... رستورانو بچرخونه... اینجوری برای هممونم خوبه.... آفتاب عمر منم که لب بومه.....مگه چندسال دیگه فرصت دارم...؟ بیاد اینجا سرو سامون بگیره.....ازدواج کنه...والا به خداخودشم از بلاتکلیفی در میاد....منم خیالم راحت میشه.... تا کی باید نگران خورد وخوراکش باشم... نگران تنهایی و غریبیش باشم.؟.فردا روزی اگه منم سرمو گذاشتم زمین کی میخواد به فکرش باشه.....?نمیدونم این بخت سیاهو کی برام نوشت....؟

از هیچ چیز به اندازه ی رفتن آدمها نمی ترسید لبهایش را دندان زد و چنگال را رهاکرد׃مادر جوون ...تو رو خدا.. اینجوری نگین...

_مرگ حقه دخترم.. همه رفتنی ان... دیر یا زود باید بار سفر ببندیم... میخوام وقتی میرم خیالم ازبابت همتون راحت باشه...نمیخوام دستم از گور بیرون بمونه..... توام باهاش صحبت کن... راضیش کن برگرده... به حرف من که گوش نمیده حاجی هم ولش کرده به امون خدا...

صدای آه سوزان حاج خانوم پخش شد توی گوشی׃زنگ زدم تو رو هم ناراحت کردم ... خودت چیکار میکنی...حالت که دیگه بد نشد?

بی هدف چرخی به رشته های سفید داد׃نه خوبم ... اونروزم حالم بد نبودکه....

حاج خانوم که لبخند ساختگی اش را نمی دید׃ شماها خیلی لی لی به لالام گذاشته بودین....

_خلاصه گفته باشم... مواظب خودت باش... خودتم میدونی میگرن شوخی بردار نیست

اونم میگرنای عصبی تو....من دیگه طاقت ندارم با اون حالو روزببینمت.... تو دست من امانتی... معدتو خالی نگه ندار... زیر آفتاب نمون... فهمیدی چی گفتم?

بله ی آرامی در جواب سوال و سکوت به دنبالش گفت.

_ناهار خوردی?


romangram.com | @romangram_com