#تا_آسمان_پارت_586
چراغهای کافه ی هَزار روشن بود و سایه ی پله های چوبی اش میان آب می لرزید.
از روی فنس های کوتاه محوطه پرید آن سو.پله های چوبی زیر قدمهایش جیغ می کشیدند.
سرش را خم کرد و ازدر کوتاه ورودی گذشت.نور کهربایی اولین چیزی بود که به
چشمش آمد. آنطور غلیظ و سیال. پاشیده بود روی نیمکتهای کوتاه بی فاصله. همانهایی که هزار همیشه میگفت بهانه ی نزدیکی آدمها به یکدیگر است.
عطر به لیمو.. بخار معلق وِر وِن توی فضا ... صدای قلقل آب.. موسیقی زیبای محلی.
ذره ذره ی سلولهای تنش به این عطر و بو به این تخدیر واکنش نشان داد که خلسه ی بینظیری ریخت به رگهایش.و تمام فکرو خیالهایش را در لحظه شست و با خودش برد.
دستی آشنا شانه هایش را سفت چسبید.
ماهیچه های سفت شده ی ابرویش بالاخره شل شد.
-اتمنیت قلبک یجینی (آرزو میکنم قلب تو به سوی من آید).
چرخید و با خنده ای بزرگ و صمیمی فرو رفت میان بازوهایی که گشوده شده بود
برایش : هنوزم این ترانه رو گوش میدی؟
هزارهمیشه قویترین تن صدا را داشت و بلند ترین خنده ها را.چند ضربه زد رو ی
romangram.com | @romangram_com