#تا_آسمان_پارت_583

مثل همیشه با سلام شروع کرده بود.

پرسیدن این سوال چند حرفی هرگزبه اندازه ی این شب راحت سر زبانش نچرخیده بود:

خوبی؟

-خوبم!

دستن آزادش رابرد توی جیب: خواب بودی؟

-نه!

کوتاه و سرد جواب میدادو همین هم انگار زنجیر شده بو د به دست و پایش.

گردنش را انداخت به پشت و چشمهایش را دادبه آسمان: زنگ زدم بگم....بگم که تورشت نیستم .

حس کرد میان صدای نفسهای اووقفه افتاد.سکوتش هم طولانی شد. باید میپرسید"کجایی؟"...باید میپرسید اما نپرسید.

-یه کاری برام پیش اومد که مجبور شدم بیام کیش....

نفس پس دادن هم این قدرانرژی می طلبید؟

میان هیولای سکوت سر بر آورده میانشان , صدایی دیگر سر بر آورده بود اینبارنه میان سرش... بلکه توی سینه اش...صدایی که التماس میکرد" یه چیزی بپرس.... حرفی بزن".


romangram.com | @romangram_com