#تا_آسمان_پارت_580
حس میکرد ضربان نبض روی شقیقه اش , درست روی همان نقطه سرش را داغ کرده.
هیچ اختیاری روی دستش نداشت وقتی که رفت ونشست روی گونه ی او.
چرخش سر سوزان با لبخندی لوند همراه شد. لبهایش رارساند به کف دستش و تک تک
انگشتانش رابوسید.
سرش رابلند کردو نگاهش کرد. زنش بود. محرمش بود... هر چند مدت دار.. هر چندروی تکه کاغذی بی اعتبار... اما هنوززنش بود... نیازداشت.. به این فراموشی چندساعته... به این خلسه.... به مغناطیس این آغوش پذیرا نیاز داشت.
دستش از برجستگی سینه ی اوگذشت. برق مردمکهای سیاه او انگار که به قهقرایش می کشاند. سرش پیش رفت .دست زیر چانه ی او گذاشت وصورتش را سمت خودش کشید.
چشم بست وفاصله را ازمیان برداشت.
- دوست دارم...دوست دارم مهراد.
پلکهایش از هم دورشد.
تاریکی توی اتاق آمده بود ومیان تاریک زنی نشسته بود با دوستاره ی روشن میان چشمهایش.....با موهایی به رنگ همین شب... باد خلیج میپیچید میان تار به تارش وعطرش رابا اکسیژن اتاق می آمیخت.
ز نی که لبخندهایش را هرگز ندید. زنی که تجربه ی بکرنخستین لمس واره هارادرحافظه ی انگشتانش ابدی کرده بود.
پلک زد...پلک زد و انگار که نورنشست میان چشمهایش. تصویر سوزان میان عدسی چشمهایش شکست و هزاران هزار تکه شد.
romangram.com | @romangram_com