#تا_آسمان_پارت_567

با حس افتادن گرما روی دستش پلکهایش پرید. سر بلند کرد.سوزان ایستاده بود توی چار چوب در اتاق و نگاهش میکرد.

رو گرفت و فیلتر ته کشیده را مچاله کرد گوشه ی میزشیشه ای: جمع و جور کن بریم برسونمت..کار دارم....

تشک چرمی کاناپه درست در کنارش فرو رفت: چرا اینجوری میکنی مهراد؟دوکلوم نمیشه با تو حرف زد؟

چشم از صورت بق کرده ی سوزان گرفت: بزا دهنم بسته بمونه خواهشا...

رفت به آشپزخانه و لیوان را گرفت زیر آب سرد کن.

با لرزش گوشی دست توی جیبش کرد: چیه حامد؟

- اَی بااا بااا.... من که فرستادمت رفتی که.... باز چته تو؟

کمرش راتکیه داد به میز:حرفتو بزن.

-فردارو من نیستم.

کمرش صاف شد: یعنی چی نیستم؟

- یعنی اینکه فردا شب داریم میریم تبریز.... پدر خانومم اینا دارن پس فردا میرن مشهد.....گفتن زودتربریم تا آزی هم باهاشون باشه....

کف دستش را برد بالا. انگار حامد جلوی چشمش حرف میزد: صب کن... صب کن ببینم مرد حسابی....مگه تو فردا نباید تو کنفرانس کیش باشی؟


romangram.com | @romangram_com